هتل های مشهد
بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

اعترافات تکان دهنده (حتما بخونید)

شروع موضوع توسط Sajjad MT , ‏19 اکتبر 2011 در انجمن خواندنی ها

  1. Sajjad MT

    Sajjad MT گنده تالار!

    تاریخ عضویت:
    ‏17 اکتبر 2011
    ارسال ها:
    2,346
    پسندیده شده:
    2,586
    امتیاز دستاورد:
    128
    شغل:
    دانش آموز
    محل سکونت:
    شهر بزرگ اندیشه

    اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به خوردن یهو گریه ام گرفت! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!!!!!!


    اعتراف میکنم تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم
    که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری می شستم جلوي تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره!!

    اعتراف يكي از دوستان: مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95 سالگی
    فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه میکردن.. جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود ... یهو دختر خالم که تازه رسیدهبود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی ... یهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نمیشد!!

    یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت
    برو برام آب بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!

    وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا
    جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنانیکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد وبابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو شوک بودم!!

    اعتراف می کنم بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم
    وسطای شب که مطمئن میشدم که خوابش سنگین شده دستشو می کردم تو دماغم!!

    سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی
    نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی [شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت : ببخشید خانم 5 بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف میکنم برایاینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد!!

    اعتراف ميکنم راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم،
    همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت. يه روز که طرفاومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام. رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد، منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!

    احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم!!

    تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو
    داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش، اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!! مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغلدستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست! طرف باباي بچه بود!!

    اعتراف ميكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه
    ميپوشيديم ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!

    سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش
    رفتم در خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.

    اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم،
    شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!

    اعتراف میکنم بچه که بودم..جو گیر بودم نماز بخونم....بعد چادر
    گل منگولیمو میذاشتم مهرم میذاشتم رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن...اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم....>>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن توو دنده....

     
    آخرین ویرایش: ‏19 اکتبر 2011
    CESAR، A.Shadow، khatar و 5 نفر دیگر این ارسال را پسندیده اند
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - اعترافات تکان دهنده
  1. Sajjad MT
    پاسخ ها:
    31
    نمایش ها:
    1,596
  2. P@rtiz@n
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    197
  3. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    248
  4. Real Feeling
    پاسخ ها:
    11
    نمایش ها:
    170
  5. NIKE
    پاسخ ها:
    2
    نمایش ها:
    1,291
  6. Night Spirit
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    136
  7. tara04
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    202
  8. M_A_Qolami
    پاسخ ها:
    1
    نمایش ها:
    301
  9. MagicalBOY
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    189
  10. Jason Statham
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    530
  11. C.RONALDO
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    513
  12. P@rtiz@n
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    301
  13. P4NISh3R
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    540
  14. C.RONALDO
    پاسخ ها:
    2
    نمایش ها:
    548
  15. A.Shadow
    پاسخ ها:
    6
    نمایش ها:
    317