هتل های مشهد
بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

افسانه عشق و جنون

شروع موضوع توسط Sir $@|eh , ‏17 نوامبر 2011 در انجمن خواندنی ها

  1. Sir $@|eh

    Sir $@|eh بابابزرگ تالار:دی

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2011
    ارسال ها:
    1,777
    پسندیده شده:
    841
    امتیاز دستاورد:
    68
    جنسیت:
    مرد
    شغل:
    جستن دانش ..؟
    محل سکونت:
    تهران
    روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
    دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
    خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
    اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
    هوس به مرکز زمین رفت؛
    دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
    طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
    و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
    همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
    ر همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
    دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
    اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
    دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
    او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
    دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.
    دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.
    عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو
    و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوستروزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
    دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
    خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
    اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
    هوس به مرکز زمین رفت؛
    دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
    طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
    و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
    همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
    ر همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
    دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
    اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
    دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
    او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
    دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.
    دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.
    عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو
    و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست
     
    King Of War و (حذف کاربر) این ارسال را می پسندند
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - افسانه عشق جنون
  1. saeed67
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    168
  2. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    37
  3. raul
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    142
  4. Night Spirit
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    347
  5. raul
    پاسخ ها:
    11
    نمایش ها:
    331
  6. NIKE
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    478
  7. TaurohtaR
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    100
  8. Night Spirit
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    171
  9. lord2010
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    215
  10. OccultScience
    پاسخ ها:
    2
    نمایش ها:
    596
  11. NIKE
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    744
  12. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    2,790
  13. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    2,332
  14. Java.Her
    پاسخ ها:
    3
    نمایش ها:
    532
  15. Mёy$αM
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    284