هتل های مشهد
بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

داستان جالب

  1. Sajjad MT گنده تالار!

    تاریخ عضویت:
    ‏17 اکتبر 2011
    ارسال ها:
    2,346
    پسندیده شده:
    2,586
    امتیاز دستاورد:
    128
    روز یکشنه بود و مادرم گفت برو از خاله زهرا پارچه هایی را که سفارش دادم بگیر بیار خاله زهرا زن خوشگل و خوش هیکل در حد مانکن های توپ بود


    منم از خدام بود چون خیلی جذاب بود.کلید خونشو هم داشتم بهم گفته بود هروقت خونه نبودم با کلید در رو باز کن ولی من توجه نمیکردم همیشه سر زده میرفتم این بار هم رفتم ولی اینسری که در رو باز کردم دیدم خاله زهرا تنها نیست با یه مرد نشته اونم با لباس های راحت یه لحظه میخواستم بگم این مرد کیه و جرات نکردم خلاصه من زل زده بودم به اون مرده که خاله زهرا بهم گفت یه خواهشی دارم گفتم چه خواهشی؟


    گفت برو از فلان کس فلان چیز رو بگیربیار واسه من ولی من در این شرایط نمیخواستم برم بیرون دوست داشتم ببینم چیکار میکنن با اون مرد غریبه خلاصه همین جوری داشت خواهش میکرد منم مجبور شدم قبول کنم.


    رفتم بیرون خلاصه حس کنجکاوی مرا کشته بود و از طرفی علائم جنسی هم یکم نمی گذاشت فکرم آسوده باشد تا سر کوچه که رسیدم گفتم من که پول ندارم و این بهترین بهانه بود واسه برگشتن


    برگشتم و در رو باز کردم و دیدم که خدایا..................................


    خاله زهرا و اون مرد غریبه همین جوری دارن میخورن چه بخور بخوری


    حداقل از من خجالت بکشید ولی متوجه من نشده بودند منم آب دهنم داشت میریخت دوست داشتم منم بخورمش


    خدایا چی میشه منم بخورم ولی مطمئن بودم نمیشه خلاصه مجبور بودم نگاه کنم که اینها بخورن که یه دفعه اون مردد غریبه متوجه من شد وگفت پسر تو برگشتی؟


    زهرا خودشو جمع و جور کرد و گفت یوسف چرا برگشتی؟


    گفتم خاله زهرا پول ندارم اون مرد غریبه گفت زهرا این پسر دیده بزار بیاد اونم یکم حال کنه و بخوره وای چه فرصتی اصلا باورم نمی شد


    رفتم نزدیک تر دیدم غذاشون پیتزاست


    خیلی دوست داشتم پیتزا بخورم


    زهرا برگشت گفتببخشید یوسف جان دوتا بیشتر نخریده بود و اینم شوهرم از عسلویه برگشته


    اون موقع 10 سالم بود و زهرا خاله واقعی من نبود من همیشه از اون پارچه میگرفتم و میدادم به مادرم و مادرم میدوخت و تحویل میداد به خاله زهرا.
     
    killer666 و (حذف کاربر) این ارسال را می پسندند
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - داستان جالب
  1. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    206
  2. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    217
  3. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    823
  4. پاسخ ها:
    3
    نمایش ها:
    280
  5. پاسخ ها:
    97
    نمایش ها:
    1,041
  6. پاسخ ها:
    1
    نمایش ها:
    252
  7. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    329
  8. پاسخ ها:
    1
    نمایش ها:
    249
  9. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    215
  10. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    203
  11. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    226
  12. پاسخ ها:
    2
    نمایش ها:
    251
  13. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    271
  14. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    231
  15. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    254