هتل های مشهد
بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

داستان های کوتاه عاشقانه

  1. M.Bagheri مدیر کل تالار مدیریت کل تالار

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2011
    ارسال ها:
    21,428
    پسندیده شده:
    50,766
    امتیاز دستاورد:
    233
    جنسیت:
    مرد
    سلام
    میدونم به من نمیخوره این حرفا :دی اماجالبه بدونید که یکی از پرطرفدار ترین مطالب داستان های کوتاه عاشقانه است :) پس در این تاپیک فقط به سراغ داستان های کوتاه عاشقانه می رویم .

    روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و

    ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

    جمعيت زياد جمع شدند.

    قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده

    بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی

    زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

    مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

    ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و

    گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.

    مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب

    او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.

    قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و

    تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و

    آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند

    براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

    در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت

    كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير

    مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند

    كه زيباترين قلب را دارد؟

    مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت

    تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من

    مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

    پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم

    به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم.

    هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،

    من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

    گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه

    به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛

    اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه

    در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور

    عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم

    را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان

    را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.

    گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام.

    اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند

    و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش

    بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

    مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد،

    در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد

    به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و

    سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي

    لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت

    و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب

    پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

    مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،

    اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق

    از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

    پ.ن : یه خورده یه جوریه :دی بپذیرید از من :دی
     
    -Ndyw- این ارسال را می پسندد
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - داستان های کوتاه
  1. پاسخ ها:
    7
    نمایش ها:
    344
  2. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    284
  3. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    229
  4. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    227
  5. پاسخ ها:
    1
    نمایش ها:
    164
  6. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    133
  7. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    207
  8. پاسخ ها:
    5
    نمایش ها:
    250
  9. پاسخ ها:
    3
    نمایش ها:
    282
  10. پاسخ ها:
    97
    نمایش ها:
    1,058
  11. پاسخ ها:
    1
    نمایش ها:
    255
  12. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    199
  13. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    212
  14. پاسخ ها:
    128
    نمایش ها:
    2,716
  15. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    251