هتل های مشهد
بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

در جستجوي ماهيت زندگي خوب پس از معلم اول

شروع موضوع توسط M.Bagheri , ‏22 سپتامبر 2011 در انجمن اخبار سیمای ایران

  1. M.Bagheri

    M.Bagheri مدیر کل تالار مدیریت کل تالار

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2011
    ارسال ها:
    21,406
    پسندیده شده:
    50,271
    امتیاز دستاورد:
    233
    جنسیت:
    مرد
    محل سکونت:
    IRAN
    پس از گذشت اندك زماني از مرگ ارسطو ، اوضاع يونان به دليل حمله رومي ها، آشفته و بي ثبات شد.چنين وضعيتي موجب شد كه جهتگيري فلسفه يونان از مسائل مربوط به ماهيت دنيا و ماهيت آگاهي به سوي بررسي ماهيت زندگي خوب تغيير كند. پيامد چنين تغيير جهتي پديد آمدن شك گرايان (Skeptics)، كلبي ها(Cynics)، اپيكوري ها (Epicureans)، رواقي ها (Stoics)و در نهايت مسيحيان(Christians) بود كه هركدام نظام فلسفي خاص خود را پديد آوردند. در اين نوشته به اختصار به بررسي برخي از اين نظام ها خواهيم پرداخت.
    شك گرايي: از پيرون( Pyrrhon) به عنوان بنيانگذار شك گرايي(Skepticism) در تاريخ فلسفه غرب ياد مي شود. پيرون و شاگردانش هدف اصلي خود را مخالفت با جزم انديشي (Dogmatism)مي دانستند.
    جزم انديش از نگاه آنان به كسي اطلاق مي شد كه مدعي است به واقعيت مطلق دست يافته است. راه حل  پيشنهادي شك گرايان، عدم قضاوت در مسائل مختلف و به تعبيري معلق گذاشتن قضاوت بود. در واقع پيرون و شاگردانش هيچ عقيده اي را تأييد و انكار نمي كردند.
    با وجود اين، ظواهر يعني احساسات و قوانين جامعه راهنماي اصلي براي زندگي به شمار مي آمد. آنها معتقد بودند كه اعمال مختلف انسان، لذت يا درد را به دنبال دارد ولي سخن گفتن از ماهيت لذت و درد و مفاهيم اخلاقي، خارج از درك انسان است. رگه هايي از شك گرايي يونان باستان را بعدها در رمانتيسم و وجودنگري، روان شناسي انسانگرا و در پست مدرنيسم مي توان مشاهده كرد.
    فلسفه كلبي: در تاريخ فلسفه يونان باستان و به  طور كلي در تاريخ فلسفه غرب، جستجو براي زندگي ساده، مستقل و طبيعي را كه منجر به خود بسندگي و خشنودي واقعي مي شود، نزد فيلسوفان كلبي مي توان مشاهده كرد.
    آنتي استينس و شاگردش ديوجانس دو چهره برجسته فلسفه كلبي و از بنيانگذاران آن به شمار مي آيند. هدف اصلي فيلسوفان كلبي و پيروانش، زندگي كردن مطابق طبيعت و نه براساس رسوم اجتماعي بود.
    در واقع فردگرايي افراطي در انديشه هاي كلبيون كاملا آشكار است، هر چند آنان طرفدار عشق آزاد به شمار مي آمدند. منظور از عشق آزاد اين است كه كلبيون به جاي اين كه خود را شهروند كشور خاصي در نظر بگيرند، به عنوان شهروندان دنيا معرفي مي شدند، انديشه اي كه بعد ها در فلسفه تعليم و تربيت، توسط انديشمنداني همچون برتراند راسل نيز مطرح شد.
    انديشه هاي كلبيون در طول تاريخ با واكنش هاي مختلفي مواجه شده است. گروهي همچون مسيحيان با تحسين زندگي فقيرانه كلبيون بويژه ديوجانس به  خاطر وقاحت و بي پروايي در ناديده گرفتن قوانين اجتماعي به سرزنش آنها پرداخته اند. در دوران مدرن، رگه هايي از انديشه هاي كلبيون را بوضوح در فلسفه  فيلسوفاني چون روسو و نيچه و روان شناسي انسان گرا مي توان مشاهده كرد.
    فلسفه اپيكور: كلبيون معتقد بودند كه فلسفه متداول در يونان باستان فايده اي براي زندگي روزمره افراد ندارد. در مقابل چنين موضعي،فلسفه اپيكور و به دنبال آن فلسفه رواقي پديد آمد. اپيكورساموسي و پيروانش با دنبال كردن زندگي ساده، اصلي به نام لذت جويي (Hedonism) را مطرح كردند كه در مورد كردار اخلاقي انسان هاست. برخلاف تصور رايج، اپيكور و پيروانش، لذت جوياني عياش نبوده اند كه به دنبال ارضاي غرايز خود باشند. مقصود از لذت جويي، بيشتر دوري از درد و در واقع فقدان رنج است تا وجود لذت، آن هم از نوع شديد آن. به عبارت ديگر هدف انسان در زندگي تعادل برقرار كردن بين فقدان يك چيز و فزوني بيش از آن است.
    در واقع از نگاه اپيكوريان زندگي خوب يك زندگي آزاد، ساده، عقلاني و معتدل است (هرگنهان،1389). فروغي در كتاب «سير حكمت در اروپا» در توصيف اپيكوريان چنين مي نويسد:
    «اما عقيده عامه درباره اپيكوريان، ناشي از عدم غور در فلسفه ايشان بوده. حقيقت اين است كه اپيكوروس از مرتاضان به شمار مي رود و خوشي كه اپيكوروس دنبال مي كرد آسايش نفس و خرسندي خاطر بود كه دوام دارد نه شهوات و لذات آني كه گذرنده است و انسان پس از ادراك آن گرفتار درد و رنج مي شود». (فروغي،1377،53)
    فلسفه رواقي: زنون بنيانگذار اين مكتب و پيروانش براين اعتقاد بودند كه جهان و هر آنچه در آن است مطابق يك برنامه الهي از پيش تعيين شده قرار دارد. محور اصلي اين اعتقاد،نفي تصادف و وجود علت براي هر حادثه و رويداد در اين جهان است.
    زندگي خوب براي يك فرد از طريق پذيرش بي چون و چراي سرنوشتش حاصل خواهد شد حتي اگر مصيبت و رنج كشيدن بخشي از اين سرنوشت باشد.
    رواقيان معتقد بودند كه افراد يك جامعه بايد جايگاه خود را در زندگي بپذيرند و بدون چون و چرا به انجام وظايف خود مشغول شوند. در امپراطوري روم، فلسفه رواقي به دليل تاكيد رومي ها برنظم و قانون بر فلسفه اپيكوري چيره شد. هر چند در اين ميان نمي توان نقش سينكاي فيلسوف، اپيكتتوس برده و ماركوس اورليوس امپراطور را در گسترش فلسفه رواقي در امپراطوري روم ناديده گرفت.
    مكتب نوافلاطوني: از جمله مكاتب مطرح و پرطرفدار در امپراطوري روم مكتب نوافلاطوني (Neo-Platonism) بود كه با تكيه بر جنبه هاي شهودي در فلسفه افلاطون، جنبه هاي عقلاني آن را به حداقل  رساند. مكتب نوافلاطوني بيش از همه، مورد توجه انديشه هاي كشيشان و حكماي مسيحي قرار گرفت كه به دنبال مبناي فلسفي براي مسيحيت بودند.در اين بخش انديشه هاي 2شخصيت برجسته مكتب نوافلاطوني را به اختصار بررسي مي كنيم:
    فيلون (Philo): فيلون (25ق. م ـ 50 م) فلسفه اي را بنا  نهاد كه فلسفه افلاطوني را با انديشه هاي يهوديت در آميخته بود. فيلون همچون افلاطون و فيثاغوريان براين باور بود كه تجربه  حسي نمي تواند انسان را به دانش واقعي رهنمون سازد ولي با عقيده افلاطون و فيثاغوريان كه درون نگري درباره محتويات روح موجب حصول دانش واقعي مي شود، مخالف بود.
    از نگاه فيلون دانش واقعي تنها از طريق رابطه شخصي با خدا حاصل شود، امري كه براي يونانيان بيگانه و به تعبيري بي معنا بود. فيلون بر اين باور بود كه براي ارواحي كه داراي آمادگي لازم و به تعبيري پاك شده باشند، دانش از طريق خداوند بر آنها آشكار خواهد شد. در واقع در نظام فلسفي فيلون، روح، واسطه انسان و خدا براي كسب حكمت تعريف شده است،حكمتي كه از طريق مراقبه براي انسان حاصل مي شود.
    فلوطين(Plotinus): فلوطين (270- 205) كه در اصول انديشه خود از افلاطون متأثر بود «دنياي مادي را رونوشت پست تري از حيطه الهي» به شمار مي آورد (هرگنهان، 1389). وي معتقد بود براي رسيدن به سعادت و رستگاري بايد از دنياي مادي فراتر رفت و از جهان انتزاعي كه منشأ جهان مادي است، آگاهي يافت. در نگاه فلوطين تمام امور جهان در قالب سلسله مراتب قابل توجيه است كه در رأس آن خداوند قرار دارد. ديدگاه فلوطين مورد توجه مسيحيان قرار گرفت هرچند نظريه او، نظريه اي مسيحي نبود.
    پيش از سقوط امپراطوري روم در سال 410 ميلادي و خاتمه يافتن عمر 400 ساله اين امپراطوري به دست ويزيگات ها، فلسفه هاي رواقي و اپيكور در كنار مكتب نوافلاطوني از اهميت خاصي برخوردار بودند. هرچند آيين هاي رواقي، اپيكوري و نوافلاطوني هرسه فلسفه هاي رومي به شمار مي آمدند ولي از فلسفه يونان سرچشمه گرفته بودند.
    منابع:1ـ فروغي محمد علي، سير حكمت در اروپا، تهران، نشر البرز، 1377
    2ـ هرگنهان. بي.آر، تاريخ روان شناسي، ترجمه يحيي سيد محمدي، انتشارات ارسباران، 1389
    محمدمهدي ميرلو / جام جم
    منبع : http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100854531167
     
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - جستجوي ماهيت زندگي
  1. H A V V A
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    164
  2. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    264