هتل های مشهد
بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

رفتنی

شروع موضوع توسط Sajjad MT , ‏14 نوامبر 2011 در انجمن خواندنی ها

  1. Sajjad MT

    Sajjad MT گنده تالار!

    تاریخ عضویت:
    ‏17 اکتبر 2011
    ارسال ها:
    2,346
    پسندیده شده:
    2,586
    امتیاز دستاورد:
    128
    شغل:
    دانش آموز
    محل سکونت:
    شهر بزرگ اندیشه
    اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

    گفت :حـاج آقـا يه سـوال دارم که خيلي جـوابش بـرام مهمه
    گفتم :چشم اگه جـوابشو بدونم خـوشحال ميشم بتونـم کمکتون کنم
    گفت: مـن رفتني ام!
    گفتم: يعني چـي؟
    گفت: دارم ميميــرم
    گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خـارج از کشـور؟
    گفت: نه همـه اتفاق نظر دارن، گفتن خـارج هم کـاري نميشه کرد.
    گفتم: خـدا کـريمه، انشاله که بهت سـلامتي ميـده

    با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه مـن بميرم یعنی خـدا کـريم نيست؟
    فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گـول مـاليد سرش
    گفتم: راست ميگي، حـالا سـوالت چيه؟
    گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
    کـارم شده بود تـو اتـاق مـونـدن و غصـه خوردن
    تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کـي منتظر مـرگ باشم

    خـلاصه يه روز صبح از خـونـه زدم بيرون مثل همـه شـروع به کـار کـردم
    اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نـداشت
    خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
    با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
    آخـه مـن رفتنيام و اونـا انگار مـونـدنـی
    سـرتـونـو درد نيـارم من کـار ميکردم امـا حـرص نـداشتم
    بين مردم بـودم امـا بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
    مـاشين عـروس که ميديـم از تـه دل شـاد ميشدم و دعـا ميکردم
    گـدا که ميديدم از تـه دل غصه ميخوردم و بـدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
    مثل پيـر مـردا بـرای همه جـوونـا آرزوي خـوشبختي ميکردم


    الغرض اينکه اين مـاجرا منـو آدم خوبي کـرد و مهربـون شـدم
    حـالا سـوالم اينه که من به خـاطـر مـرگ خـوب شدم و آيا خـدا اين خـوب شدن منو
    قبول ميکنه؟


    گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدمـا تا دم رفتن خـوب شـدنشون واسـه خـدا عزيزه
    آرام آرام خـداحافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقـدر وقت داري؟
    گفـت: معلوم نيست بين يک روز تـا چنـد هـزار روز!!!
    يه چـرتکه انداختم ديـدم منـم تقـريبـا همين قـدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
    گفت: بيمـار نيستم!
    گفتم: پس چي؟
    گفت: فهميدم مـردنيم، رفتم دکتر گفتـم: ميتـونيد کـاري کنيـد که نميرم گفتن: نـه گفتم: خـارج چـي؟
    و بـاز گفتند : نـه! خـلاصه حـاجـي
    مـارفتني هستيم وقتش فـرقـي داره مگه؟ بـاز خنديـد و رفت و دل منـو با خـودش بـرد



    بـدان و آگـاه بـاش که تـو شـایستـه آنـی و از نیک تـرین مهـربـانـان هستی
     
    general، killer666، (حذف کاربر) و یک نفر دیگر این ارسال را پسندیده اند .
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - رفتنی
  1. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    12
    نمایش ها:
    194