هتل های مشهد
بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

زايش و نابودي تمدن ها از ديدگاه ابن خلدون

شروع موضوع توسط M.Bagheri , ‏22 سپتامبر 2011 در انجمن اخبار سیمای ایران

  1. M.Bagheri

    M.Bagheri مدیر کل تالار مدیریت کل تالار

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2011
    ارسال ها:
    21,406
    پسندیده شده:
    50,305
    امتیاز دستاورد:
    233
    جنسیت:
    مرد
    محل سکونت:
    IRAN
    در درازناي تاريخ و در سياهه اسامي دانشمندان مسلمان، بندرت مي توان صاحبنظري يافت كه تمدن و دولت را پديده اي تحو ل گرا و در حال تكامل به شمار آورده باشد. مهم ترين و سرشناس ترين نويسنده مسلماني كه در اين باره قلم فرسايي نموده و مساله تمدن و دليل وجود دولت را به بحث گذاشته، مورخ مشهور، ابن خلدون است كه سال 732 هجري در تونس و در خانواده اي از اعراب اندلس چشم به جهان گشود.
    آنچه روشن است، ابن خلدون با نگارش كتاب، العبر و ديوان المبتدا و الخبر في ايام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من دوي السلطان الاكبر، كه خود مشتمل بر 3 كتاب ارزشمند و به ويژه كتاب مقدمه مي باشد، از يك سو كوشيد وقايع تاريخي را با استخراج و بيرون كشيدن علل جزيي رخدادها و حوادث درك و تفسير و رويدادهاي تاريخي را از طريق طرح و تدوين تاريخي ـ علمي  و مبتني بر اصول صحيح نقادي و همچنين با مرزبندي قوانين تاريخ و توجه به تطور آن مرتبط با جغرافياي انساني و مظاهر اقتصادي، سياسي و اجتماعي تبيين كند و از ديگر سوي، تلاش نمود نمونه بارزي از ذهن منظم و تاريخ نگر را عرضه دارد كه عوامل مادي و معنوي تمدن، روند زندگي اجتماعي و تحليل پديده ها و فرآيندهاي تاريخي را نشان دهد. از اين رو، ابن خلدون از بحث و تحقيق در مباني معنوي و خاستگاه هاي مادي تمدن گرفته تا جستجو و دقت در روان آدمي  و تاثير تعليم و تربيت و اصول شناخت علل ظهور و سقوط دولت ها و اقوام سخن به ميان آورد.
    ابن خلدون، در كتاب خويش از واژه عمران، بسيار ياد مي كند كه معناي تحت اللفظي آن را مي توان فرهنگ پنداشت.
    آنچه هويدا مي نمايد آن است كه ابن خلدون عمران را به 2 دسته تقسيم مي كند: عمران بدوي و عمران شهري. افراد جامعه نخست تلاششان براي رفع نيازهايي چون خوراك و جان پناه است و آن را با كشاورزي و دامپروري به دست مي آورند. اعضاي دومين اجتماع جهت تامين معاش از بازرگاني يا صنعت بهره مي گيرند. بنابراين جامعه به چادرنشينان (بدو) و شهرنشينان (حضر) تقسيم مي شود. در هر كدام از اين دو، سازماني اجتماعي وجود دارد كه براي كمك افراد در دستيابي به ابزار معاش و تامين حمايت متقابل اعضاي جامعه رشد يافته است. اجتماع شهري، از آن جهت كه در كنار ضروريات زندگي به تجملات و وسايل آسايش نياز دارد، از جامعه بدوي پيچيده تر و پيشرفته تر است.
    زندگي در بيرون شهرها نيازمند سازمان قبيله اي است و اين نظام به سهم خود موجد نيروي يكپارچگي است كه قوام آن بر پايه پيوندهايي ناشي از ارتباط، كه خود بر پيوندهاي خوني، هم سوگندي (حلف) و... استوار است. ابن خلدون اين مفهوم را عصبيت مي نامد. به باور او از آنجا كه همه انسان ها به خانواده خود علاقه دارند و از ستم بر ديگران خودداري نمي كنند، بايد در هر جامعه بيابانگرد و چادرنشين، خانواده اي حاكم و فرمانروا باشد، خانواده اي كه عصبيت آن قوي تر از ديگر خانواده ها باشد. اين قدرت برتر به آنان امكان مي دهد كه سلطه يا پادشاهي خود را بر ديگر خانوارها تحميل كنند. اين فرآيند گسترش و ادغام تدريجي تا بدانجا ادامه مي يابد كه دولت موجود تصرف و فتح شده يا دولتي جديد ايجاد شود.
    ابن خلدون معتقد است كه فرهنگ بدوي با ميل به قدرت، توانگري و آسايش به سوي تمدن سوق مي يابد. اعضاي چنين جامعه اي قادرند دولتي متمدن را فتح كنند يا چنين دولتي را تشكيل دهند، زيرا توانايي، دلاوري و بردباري و بالاتر از همه همبستگي داخلي دارند. با اين همه پيمودن راه به سوي تمدن همواره براي يك گروه بدوي آسان نيست. فضايل جوامع باديه نشين مي تواند منبع ناسازگاري جديدي شود. همبستگي جامعه بدوي ثبات ندارد و هرگاه افراد آن به اهداف معيني دست يافتند ممكن است با تقاضاهاي ديگر حاكم خويش، مخالفت در پيش گيرند و با بسنده كردن به آنچه بدان دست يافته اند، ممكن است تحت سلطه دولتي متمدن درآمده و فريفته راه و روش هاي آن شده و به پاداش ناچيزي در مقابل مزدوري براي آنان دلخوش كنند. علاوه بر اين، شكل بدوي زندگي ايشان به گونه اي است كه آنها عاداتي مغاير با راه و رسم تمدن كسب كرده اند و اين عادات شايد طبيعت دوم آنان شده است و رفتارها و روحيات اجتماعي و رواني خاصي گرفته باشند كه آنان را از ايجاد يك تمدن بازدارد و به تباه كردن تمدني كه بر آن غلبه يافته اند، وادارد. اينان حتي ممكن است مقدمات مدنيت را در منطقه اي محدود به وجود آورند يا دولت شهرنشين ناتواني را مسخر سازند، اما معمولا مدنيتي كه بدان دست مي يابند ماندگاري چنداني نخواهد داشت و دولتي كه به تصرفشان درآمده رو به تباهي مي نهد.
    به باور ابن خلدون، حكومت همواره با زور و قدرت استقرار مي يابد و دولت هاي بدوي، اسلاف از كار افتاده خود را به كنار زده و آنگاه خود نيز رو به زوال مي روند.
    البته در ديدگاه ابن خلدون در رسيدن به يك مدنيت بزرگ، عصبيت به تنهايي كافي نيست و بايد نيروي ديگري وجود داشته باشد تا عصبيت را افزايش داده و استواري بخشد. آن نيرويي كه مي تواند چنين كند دين است كه خود براي استقرار نيازمند عصبيت است. خويشاوندي بدون عصبيت به دست نمي آيد، دعوت ديني هم منهاي عصبيت، توفيقي نخواهد داشت. دين قوي ترين نيرويي است كه مي تواند تمدني را پديد آورد و احكام آن موثرترين ابزار براي پاسداري از آن است.
    جانمايه كلام آن كه به نظر ابن خلدون هر تمدن 3 مرحله اصلي را طي مي كند: مرحله پيكار و مبارزه اوليه، مرحله پيدايش خودكامگي و استبداد و سرانجام مرحله تجمل و فساد كه پايان تمدن به شمار مي رود. وي همچنين نماد برجسته تمدن دولت را نيز تابع قانون طبيعي رشد، بلوغ و انحطاط مي داند و اذعان مي دارد كه گذر از 5 مرحله براي آن محتمل است:
    1 ـ دوران فتح: در اين مرحله، عصبيت استوار بر خويشاوندي و دين در حفظ دولت حياتي است و فرمانروا موقعيت خويش را بيشتر مديون احترام داشتن همانند يك رئيس قبيله است تا يك پادشاه.
    2 ـ دوران خودكامگي: در اين دوران، حاكم همه قدرت را به انحصار خويش درآورده و خودكامه و عنان گسيخته مي شود. همبستگي طبيعي و دين چون به معناي مشاركت قدرت است تحت كنترل درآمده و در خدمت حاكم به كار گرفته مي شود. همبستگي جاي خود را به سپاه مزدور و نظام اداري كه خواسته ها و آمال حاكم را پياده مي كند، مي دهد.
    3 ـ دوران اوج قدرت: اين مرحله عصر تجمل گرايي و رفاه خواهي است. هزينه هاي گزافي صرف بناهاي عمومي و زيباسازي شهرها مي شود. هواداران حاكم از بخشش هاي او بهره مند مي شوند. هنرهاي زيبا و صنايع از سوي طبقه حاكم ترويج مي شود. شكوفايي و رونق اقتصادي به دنبال مي آيد.
    4 ـ دوران انحطاط: شاخصه اصلي اين دوران شادكامي است. حاكم و محكوم هر دو راضي و خوشحالند. رفاه و ارضاي هوس ها خوي و عادت همه است. در اين مرحله دولت به آنچه پيشينيان به دست آورده اند متكي است و در برابر هر قدرتي كه به از هم گسيختن رونق آنان بينجامد، ناتوان. در اين دوران دولت بتدريج رو به فرسودگي و تجزيه مي نهد.
    5 ـ دوران سقوط: اسراف در اين دوران فراوان است، دولت به پيري رسيده و مرگي تدريجي، دردناك و خشونت بار سرنوشت محتوم آن است. لشگريان مزدور و اداريان براي به چنگ آوردن قدرت حاكم دسيسه سازي مي كنند و جز نام و نشان براي حاكم باقي نمي گذارند. سرانجام هجومي از بيرون به حيات دولت خاتمه مي بخشد يا ممكن است دولت آنقدر به انحطاط ادامه دهد كه همچون فتيله چراغي كه نفت آن پايان يافته خاموش شود.
    امير نعمتي ليمائي
    جام جم
    منبع : http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100854531166
     
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - زايش نابودي تمدن ها
  1. AlirezaIR
    پاسخ ها:
    40
    نمایش ها:
    852
  2. senda
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    221
  3. MagicalBOY
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    231
  4. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    143
  5. !₪ ŽεüŠ ₪!
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    198
  6. Night Spirit
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    235
  7. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    177
  8. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    216
  9. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    153
  10. P@rtiz@n
    پاسخ ها:
    2
    نمایش ها:
    339
  11. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    404
  12. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    227
  13. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    238
  14. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    220
  15. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    209