هتل های مشهد
بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

مطالب ادبی -- داستان های شیوانا

شروع موضوع توسط crysiskh , ‏12 آگوست 2011 در انجمن خواندنی ها

  1. crysiskh

    crysiskh کاربر تالار کاربر تالار

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2011
    ارسال ها:
    63
    پسندیده شده:
    105
    امتیاز دستاورد:
    0
    یک روایت تکان دهنده
    مرحوم آیت الله میرزا احمد مجتهدی، این روایت را نقل کردند: روزی فردی آمد خدمت امام معصوم و به ایشان عرض کرد: اگر روزی یکی از دوستان شما گناهی کند، عاقبتش چگونه خواهد بود؟ امام در پاسخ به وی فرمودند: خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های آن بیماری کفاره ی گناهانش شود. آن مرد دو مرتبه پرسید: اگر مریض نشد چه؟ امام مجدد فرمودند: خداوند به او همسایه ای بد می دهد تا او را اذیت نماید و این اذیت و آزار همسایه، کفاره ی گناهانش شود. آن مرد گفت: اگر همسایه ی بد نصیبش نشد چه؟ امام فرمودند: خداوند به او دوست بدی می هد تا وی را اذیت نماید و آزار آن دوست بد، کفاره ی گناهان دوست ما باشد. آن مرد گفت: اگر دوست بد هم نصیبش نشد چه؟! امام فرمودند: خداوند همسر بدی به او می دهد تا آزار های آن همسر بد، کفاره ی گناهانش شود. آن مرد گفت: اگر همسر بد هم نصیبش نشد چه؟ امام فرمودند: خداوند قبل از مرگ به او توفیق توبه عنایت می فرماید. باز هم آن مرد از روی عنادی که داشت گفت: و اگر نتوانست قبل از مرگ توبه کند چه؟ امام فرمودند: به کوری چشم تو! ما او را شفاعت خواهیم کرد.

    عاقبت چاپلوسی در دربار کریم خان زند
    کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم، در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد.

    یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت. او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد. شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید دستور داد او را به گوشه ای ببرند و آرام کنند و بعد که آرام شد به حضور بیاورند.

    مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند. کریم خان قبل از آن که رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد.

    آن مرد گفت: من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا این که روزی افتان و خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آن قدر گریه کردم که از فرط خستگی و ضعف،* بیهوش شده، به خواب عمیقی فرو رفتم. در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: "ابوالوکیل، پدر کریم خان هستم." آن گاه دستی به چشمان من کشید و گفت: "برخیز که تو را شفا دادم." از خواب که بیدار شدم،* خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد!
    این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود.

    مردک حقه باز که با ادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بودکه مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال دژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته چوب بزنند!

    هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: " مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد. من که مقام و مسند شاهی رسیدم
    عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آن جا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!

    مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد!

    برگرفته از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم

    عاقبت چاپلوسی در دربار کریم خان زند
    کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم، در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد.

    یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت. او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد. شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید دستور داد او را به گوشه ای ببرند و آرام کنند و بعد که آرام شد به حضور بیاورند.

    مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند. کریم خان قبل از آن که رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد.

    آن مرد گفت: من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا این که روزی افتان و خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آن قدر گریه کردم که از فرط خستگی و ضعف،* بیهوش شده، به خواب عمیقی فرو رفتم. در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: "ابوالوکیل، پدر کریم خان هستم." آن گاه دستی به چشمان من کشید و گفت: "برخیز که تو را شفا دادم." از خواب که بیدار شدم،* خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد!
    این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود.

    مردک حقه باز که با ادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بودکه مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال دژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته چوب بزنند!

    هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: " مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد. من که مقام و مسند شاهی رسیدم
    عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آن جا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!

    مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد!

    برگرفته از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم

    اسکندر (داستان کوتاه)
    اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می*کند، با کمال تعجب مشاهده می*کند که دروازه آن شهر باز می*باشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می*دادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می*رسید عده*ای از مردم آن شهر از وحشت بی هوش می*شدند و بقیه به خانه*ها و دکان*ها پناه می*بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می*گذارد و می گوید: من اسکندر هستم.
    مرد با خونسردی جواب می*دهد: من هم ابن عباس هستم.
    اسکندر با خشم فریاد می*زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی*ترسی؟
    مرد جواب می*دهد: من فقط از یکی می*ترسم و او هم خداوند است.
    اسکندر به ناچار از مرد می*پرسد: پادشاه شما کیست؟
    مرد می*گوید: ما پادشاه نداریم.
    اسکندر با خشم می*پرسد: رهبرتان، بزرگتان؟
    مرد می*گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می*کند.
    اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می*کنند در میانه راه با حیرت به چاله*هایی می*نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.
    لحظاتی بعد به قبرستان می*رسند، اسکندر با تعجب نگاه می*کند و می*بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد!
    اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می*نشیند، با خود فکر می*کند این مردم حقیقی*اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می*رسد و می*بیند پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عده*ای به دور او جمع هستند.
    اسکندر جلو می*رود و می*گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟
    پیر مرد می*گوید: آری، من خدمتگزار این مردم هستم.
    اسکندر می*گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می*کنی؟
    پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می*گوید: خوب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!
    اسکندر می*گوید: و اگر نکشم؟
    پیرمرد می*گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد.
    اسکندر سر در گم و متحیّر می*گوید: ای پیرمرد! من تو را نمی*کشم، ولی شرط دارم.
    پیرمرد می*گوید: اگر می*خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی*پذیرم.
    اسکندر ناچار و کلافه می*گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می*روم.
    پیرمرد می گوید: بپرس!
    اسکندر می*پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟
    پیرمرد می*گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می*آییم، به خود می*گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می*باشد!
    اسکندر می*پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!
    پیرمرد جواب می*دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می*رسد، به کنار بستر او می*رویم و خوب می*دانیم که در واپسین دم حیات، پرده*هایی از جلوی چشم انسان برداشته می*شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!
    از او چند سوال می*کنیم:
    چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟
    چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟
    برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چه قدر وقت برای آن گذاشتی؟
    او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا می*گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه*ام که می*دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه*اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!
    بعد از آن که آن شخص می*میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک می*کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!
    یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می*کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می*کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!
    بدین*سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می*گیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!
    اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می*کند و به لشکر خود دستور می*دهد: هیچ*گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می*گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می*رود!

    پی نوشت: برخی از دوستان تیزبین اشاره کردند که حمله اسکندر به ایران در زمان هخامنشیان بوده، و در آن زمان ایرانیان اسامی عربی نداشته اند.
    تنها توضیحی که در این باره پیدا کردم این بود که این نوشته سندیتی ندارد و صرفا داستانیست که سینه به سینه نقل گشته است و احتمالا راویان به مرور زمان جزئیاتی به آن افزوده اند. به عنوان مثال در ورژن دیگری از همین داستان که حاوی اسامی عربی هم نیست، می خوانیم:
    اسکندر از پیرمرد سئوال کرد: "اگر اسکندر در شهر شما بمیرد، روی سنگ قبر او چه خواهید نوشت؟" پیرمرد پاسخ داد روی سنگ قبر او می نویسیم: «اسکندر، مردی که هرگز زاده نشد!»
    در هر حال هدف ما از نقل این داستان(یا افسانه) انتقال پیام اخلاقی آن هست. شما به جزئیاتش زیاد توجه نکنید!

    لنگه کفش گاندی
    گاندی یک بار در حین سوار شدن به قطار، یک لنگه کفشش در آمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شود و آن را بردارد. در همان لحظه، گاندی با خونسردی لنگه کفش دیگرش را از پا در آورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان، طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
    یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بی نوایی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه کفش دیگر را نیز برداشته و از آن استفاده کند.

    معلم واقعی
    نام من میلدرد است، میلدرد آنور. قبلاًدر ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی دی*موآن معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته*ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته*ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده*ام. یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می*دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین*تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس*های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می*کرد، حس*ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می*داد. امّا او با پشتکار گام*های موسیقی را مرور می*کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می*کرد.
    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می*گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می*زنم." امّا امیدی نمی*رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می*دیدم و در همین حدّ می*شناختم؛ می*دیدم که با اتومبیل قدیمی*اش او را دم خانهء من پیاده می*کند و سپس می*آید و او را می*برد. همیشه دستی تکان می*داد و لبخندی می*زد امّا هرگز داخل نمی*آمد. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی*آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود. چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک*نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می*توانم در این تک*نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک*نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی. او گفت، "مادرم مریض بود و نمی*توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می*کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک*نوازی شرکت کنم! او خیلی اصرار داشت. نمی*دانم چرا به او اجازه دادم در این تک*نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می*گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
    برنامه*های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می*نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده*های پیانو می*رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می*طلبد در نهایت شکوه اجرا می*شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج*گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف*زدن*های ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشک*ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.
    گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می*گفت، "می*دانید خانم آنور، یادتان می*آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمی*توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می*تواند بشنود که من پیانو می*نوازم. می*خواستم برنامه*ای استثنایی باشد. چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده*ای نبود که پرده*ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت*های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم*های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی*ام پربارتر شده است. من هرگز نابغه نبوده*ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی ؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    فرشته ای به نام مادر
    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.

    کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند، او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفا نام فرشته ام را به من بگویید...

    خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را مادر صدا کنی.

    تاثیر موعظه (داستان کوتاه)
    یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی، خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمی گشت. در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت: "مامان بزرگ، تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟"
    خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت: "عزیزم، اصلا یک کلمه اش رو هم نمی تونم به یاد بیارم!"
    نوه پوزخند ی زد و بهش گفت: "تو که چیزی یادت نمیاد، واسه چی هر هفته همش می ری کلیسا؟"
    مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست. خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت: "عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری؟"
    نوه با تعجب پرسید: "تو این سبد؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه!"
    رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد: "لطفا این کار رو انجام بده عزیزم."
    دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر می کرد سبد رو برداشت و رفت، اما چند لحظه بعد، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت: "من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده!"
    مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت: "آره، راست می گی اصلا آبی توش نیست، اما به نظر می رسه سبه تمیزتر شده، یک نگاه بیانداز!"

    داستان ناپلئون و مرد پوست فروش
    به هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دسته*ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند. ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدا می*افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می*گیرند و در خیابان*های پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می*پردازند. ناپلون که جان خود را در خطر می*بیند پا به فرار می*گذارد و سر انجام در کوچه*ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می*شود. او با مشاهده*ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس*های بریده بریده فریاد می*زند: "کمکم کن، جانم را نجات بده کجا می*توانم پنهان شوم؟"

    پوست فروش می گوید: "زود باش بیا زیر این پوستین*ها" و سپس روی ناپلون مقداری زیادی پوستین می*ریزد. پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می*شوند و فریاد زنان می*پرسند: "او کجاست؟ ما دیدیم که او آمد تو". قزاقان علی*رغم اعتراض*های پوست فروش دکان را برای پیدا کردن ناپلون زیر و رو می*کنند. آنها تل پوستین*ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می*گیرند و می*روند. ناپلون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستین*ها بیرون می*خزد. در همین لحظه محافظان او از راه می*رسند. پوست فروش رو به ناپلون کرده و محجوب از او می*پرسد: "ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می*کنم اما می*خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟"

    ناپلون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه*اش را جلو می داد خشمگین می*غرد: "تو به چه حقی جرات می*کنی که همچین سوالی از من بپرسی؟ سرباز! این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد."

    محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می*برند و سینه*کش دیوار چشمان او را می*بندند. پوست فروش نمی*تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباس*هایش را در جریان باد سرد می*شنود. او برخورد ملایم باد سرد بر لباس*هایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس می*کند. سپس صدای ناپلون را می*شنود که پس از صاف کردن گلویش به ارامی می*گوید: "آماده... هدف..."

    در این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه*ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیر فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می*گیرد و قطرات اشک از گونه*هایش فرو می*غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گام*های را می*شنود که به او نزدیک می*شوند. سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می*دارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلون را می*بیند که با چشمانی نافذ و معنی*دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می*نگرد. آنگاه ناپلون به سخن آمده و به نرمی می*گوید: "حالا می فهمی که چه احساسی داشتم"
    ثروتمندتر از بيل گيتس
    از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

    گفت: بله فقط یک نفر.

    - چه کسی؟

    - سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه*های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

    گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

    گفت: برای خودت! بخشیدمش!

    سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

    گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می*بخشی؟!

    پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می*بخشم.

    به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می*گوید.

    بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛

    از او پرسیدم: منو می شناسی؟

    گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.

    گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می*فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

    گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

    گفتم: حالا می*دونی چه کارت دارم؟ می*خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.

    جوان پرسید: چه طوری؟

    - هر چیزی که بخواهی بهت می*دهم.

    (خود بیل*گیتس می*گوید این جوان وقتی صحبت می*کرد مرتب می*خندید)

    جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟

    - هر چی که بخواهی!

    - واقعاً هر چی بخوام؟

    بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده*ام، به اندازه تمام آن*ها به تو می*بخشم.

    جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

    گفتم: یعنی چی؟ نمی*توانم یا نمی*خواهم؟

    گفت: می*خواهی اما نمی*تونی جبران کنی.

    پرسیدم: چرا نمی*توانم جبران کنم؟

    جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می*خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی*کنه. اصلا جبران نمی*کنه. با این کار نمی*تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

    بیل گیتس می*گوید: همواره احساس می*کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.

    داستان دزدی ایمان
    نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار به همراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هر چه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند.
    طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم هستیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.

    چیزهایی که با زلزله نمی لرزند
    وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره اش فیلمی نمی سازد و به تمییزی بورلی هیلز نیست. مردم دیدند که آدمهایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاهها هستند. پلیس نمی توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند. واقعیت آمریکا ربطی به تصویری که از خودش داشت نداشت. یادم است همکار تگزاسیم بعد از دیدن مردمی که روی سقف خانه هایشان گیر افتاده بودند گفت: We look like developing world! (ما شبیه کشورهای جهان سوم به نظر می رسیم) کشف جالبی بود.
    حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است. شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال …. در حال زندگی کردن هستند. گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است. و همه دارند می پرسند چرا ژاپنیها مغازه ها را غارت نمی کنند. . جک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است. و جوابها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلیهای دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی. خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله نه ریشتر باشد.

    مشکل و راه حل (داستان کوتاه)
    روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

    کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای این که حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

    این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
    سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

    تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟ اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:
    1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
    2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
    3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیافتد.
    لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!

    و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:
    دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

    در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است... و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

    1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

    2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

    3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

    فرمانفرما (داستان کوتاه)
    سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

    سردار حسین خان به افضل الملک، ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود. افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند، اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد. سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند، اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.

    افضل الملک به فرمانفرما می گوید: "قربان آخر خدایی هست، پیغمبری هست، ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد. اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهی ندارد." فرمانفرما پاسخ می دهد: "در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان، نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد."

    همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد. دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود. هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد. به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.

    فرمانفرما در ایام عزای پسر خود، در نهایت اندوه به سر می برد. درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود. فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید: "افضل الملک! باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده، لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت." افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید: "قربان این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری، اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!"

    حکایت بهلول و آب انگور
    روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
    بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!

    مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!

    کی گفتمت؟
    کی گفتمت که خشت سرا از طلا مکن؟
    گفتم سرای خلق چو ویرانه ها مکن

    کی گفتمت که کار مکن بر مراد دل؟
    گفتم تو هم مراد کس زیر پا مکن

    کی گفتمت که دور زعیش و سرور باش؟
    گفتم سرور وعیش کسی را عزا مکن

    کی گفتمت که لذت دنیا بنه زدست؟
    گفتم ثبات نیست بر او اتکا مکن

    کی گفتمت نام خدا بر زبان مبر؟
    گفتم جفا به خلق خدا به نام خدا مکن

    کی گفتمت عهد بجا آر یا میار؟
    گفتم اگر وفا ننمودی جفا مکن

    کی گفتمت که دل ندهی بر جهان دون؟
    گفتم تو داده ای بجهان دل ریا مکن

    کی گفتمت که بهر کسان راز دار باش؟
    گفتم زخلق عیب نهان بر ملا مکن

    کی گفتمت که پند یغما گوش گیر؟
    گفتم که گوش بر سخن ناروا مکن

    یغما شاعر نیشابوری

    عاشق واقعی
    امیری به شاهزاده گفت: من عاشق تو هستم.
    شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
    امیر برگشت و دید هیچکس نیست.
    شاهزاده گفت: عاشق نیستی... عاشق به غیر نظر نمی کند.

    5 دقیقه (داستان کوتاه)
    زن و مردی روی نیمکت پارکی نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی! و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد.
    مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامی! وقت رفتن است.
    سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه. باشه؟
    مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: سامی دیر می شود برویم. ولی سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه... این دفعه قول می دهم.
    مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید، ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟
    مرد جواب داد: دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ گاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه می خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم. سامی فکر می کند که 5 دقیقه بیش تر برای بازی کردن وقت دارد، ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه ای که دیگر هرگز نمی توانم بودن در کنار تام ِ از دست رفته ام را تجربه کنم.

    بعضی وقتها آدم قدر داشته ها رو خیلی دیر متوجه می شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می تونه به خاطره ای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آن قدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می کنیم که واقعا ً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم.
    ضرر نمی کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

    قدر عزیزانتون رو بدونید. همیشه می شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه...

    جمله روز: هیچ وقت به گمان این که وقت دارید ننشینید، زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

    بازيگر (داستان كوتاه)
    مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

    مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

    مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند.

    مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید، به فکر فرو رفت... باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد....

    ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد
    از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

    او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد.

    وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید وبا اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم.

    سفارشهای مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دوسه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

    حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

    اما او دیگر با خودش «صادق» نیست.

    او الان یک بازیگر است. همانند بقيه مردم...

    داستانی از سقراط
    روزی سقراط (حکیم معروف یونانی)، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
    سقراط گفت: چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت: خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."
    سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
    سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
    مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
    سقراط گفت: همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
    پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.
    حکایت غلام دانا
    حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید:
    بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

    وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت: یعنی تو آن می دانی؟ پس برایم بازگو.

    - اول آنکه خدا چه می خورد؟
    غم بندگانش را. که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را بر می گزینید؟

    - آفرین غلام دانا.

    - دوم خدا چه می پوشد؟
    رازها و گناه های بندگانش را.

    - مرحبا ای غلام

    وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد. ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

    غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

    - چه کاری؟

    - ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

    وزیر که چاره ای دیگر ندید، قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.

    پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر این چه حالیست تو را؟

    و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

    پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.
    خدايا شکرت
    روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آنها کودک را روی تاب گذاشتند. خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود. با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.

    لبخند اگزوپری
    بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و در نهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ا ی به نام "لبخند" گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می نویسد: "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟” به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد... ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به این که او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.
    پرسید: ”بچه داری؟” با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره، ایناهاش” او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم... دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
    یک لبخند زندگی مرا نجات داد.

    بله، لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست. ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم. زیر همه این لایه ها، "من" حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم. من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند. متاسفانه روح ما در زیر لایه هاییست که ساخته و پرداخته خود ما هستند و در ساختشان دقت زیادی هم به خرج می دهیم. این لایه ها ما را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است. آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی "من" طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و در واقع آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند او پاسخ می*دهد.

    داستان عابد و ابلیس

    در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند!
    عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
    ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
    عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد...
    مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
    ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است...
    عابد با خود گفت: راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، و برگشت...

    بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ پولی نبود!
    خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت...
    باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
    عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم!

    ابلیس گفت: زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند!
    باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
    عابد گفت: دست بدار تا برگردم! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!
    به خاطر هیچ شیوانایی!
    روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.
    عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"
    ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!

    سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!
    شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"

    می گویند آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند.

    اول ماموریت بعدا معرفت
    روزی شیوانا برای جمعی از شاگردانش درس می گفت. مردی با تکبر وارد مجلس درس شد و خطاب به شیوانا گفت که او یکی از مامورین عالی رتبه امپراتور است و آمده است تا از بیانات استاد بزرگ معرفت درس بگیرد. شیوانا با تبسم پرسید:" جناب امپراتور شما را به چه شغلی در این منطقه گمارده اند؟!"
    مامور امپراتور گفت:" ماموریت من ساخت جاده و بازسازی و اصلاح جاده های منتهی اصلی و فرعی این سرزمین است."

    لبخند شیوانا محو شد و با خشم بر سر مامور فریاد زد:" تو که از سوی امپراتور مامور شده ای تا جاده ها را اصلاح کنی به چه جراتی در این کلاس حضور یافته ای. هیچ می دانی که چقدر گاری به خاطر چاله های ترمیم نشده در سطح معابر چرخهایشان شکسته و چقدر اسب و قاطر به خاطر سنگ ها و موانع پراکنده در سطح جاده دست و پا شکسته شده اند؟آیا از جاده دهکده عبور کردی و مشکلات آن را در هنگام بارندگی و حتی در مواقع عادی ندیدی!؟ تو این وظیفه سنگین نگهداری و بازسازی جاده ها را از امپراتور پذیرفتی و آن را به خوبی انجام نداده ای و بعد آرام و با غرور به کلاس من آمده ای تا درس معرفت بگیری!؟ شرط اول کسب معرفت این است که ماموریت نهاده شده بر دوش خودت را به نحو احسن انجام دهی. دفعه بعد که خواستی به این کلاس بیایی، یا ماموریتت را به فرد صلاحیت دار دیگری محول کن و یا اینکه آن را به درستی انجام بده و بعد از پایان کار به سراغ معرفت بیا. شایستگی در انجام امور زندگی به نحو احسن شرط اساسی پذیرفته شدن در کلاس های معرفت شیوانا است."
    می گویند از آن به بعد جاده ها و معابر منتهی به دهکده شیوانا در سراسر سرزمین بهترین بودند. شیوانا هر وقت در این جاده قدم می گذاشت با لبخند می گفت:" این مامور جاده ها زرنگ ترین شاگرد غیر حضوری کلاس معرفت است."

    ترازوی کائنات
    مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراطور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.
    شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است!
    هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند.
    در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد. می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت.
    کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است؟!

    دندانهای سفید
    یکی از دوستان شیوانا دو دختر جوان داشت که از زیبایی بهره چندانی نبرده بودند ، دوست شیوانا روزی دخترانش را نزد او فرستاد و به شیوانا گفت که می ترسد دخترانش به خاطر معمولی بودن تا آخر عمر مجرد بمانند و کسی سراغشان نیاید به همین خاطر از شیوانا خواست تا دخترانش را نصیحتی کند شاید با عمل کردن به نصایح شیوانا دختران بتوانند مرد مناسبی برای زندگی خود پیدا کنند .
    شیوانا متوجه شد که با وجودی که چهره هر دو دختر عادی و معمولی است اما یکی از آن ها دندان هایی بسیار تمیز و سفید و مرتب دارد . به همین خاطر تبسمی کرد و خطاب به دختر دیگر گفت : تو هم سعی کن مثل خواهرت مواظب دندان ها و نظافت همین بدنی که داری باشی، نگران نباشید حتما کسی سراغتان می آید .
    چند ماه بعد دو خواستگار که هر دو برادر بودند برای دختران پیدا شد و شیوانا برای مراسم عروسی دعوت شد . در طول مراسم دوست شیوانا از او پرسید :آخر دندان های سفید که دلیل تمایل یک شخص برای همسر گزینی نمی شود ؟
    شیوانا سری تکان داد و گفت : بیا از خود دامادها بپرسیم !سپس به سراغ دامادها رفتند و دلیل واقعی تمایل آن ها برای ازدواج با این دو دختر را پرسیدند . یکی از آن ها گفت : امثال این دختران در این منطقه زیاد بود ، اما دندان های سفید و تمیز و مرتب آن ها حکایت از نوعی وسواس و حساسیت و جدیت و پافشاری در حفظ چیزی با ارزش و رعایت کردن صدها قاعده برای محافظت از بخشی اساسی از بدن یعنی دندان دارد .
    خوب وقتی کسی بتواند در یک بخش زندگی اش تمام قواعد بازی درست را بداند می تواند با آگاهی این قواعد را در بخش های دیگر زندگی اش هم به کار گیرد،دندان های سفید فقط شاهدی بودند بر این که نو عروسان ما قواعد زندگی درست را بلدند . همین برای ما کفایت می کرد .
    فقط برای خودت
    روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟
    پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!
    شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!


    پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!
    مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.
    شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!

    تنها کار مفید آلان!
    شیوانا همراه کاروانی درراهی می رفت. ظهر به منزلی رسیدند و چون تا منزل بعدی یک روز کامل راه بود ، تصمیم گرفتند همانجا استراحت کنند و سحرگاه روز بعد به سمت منزل بعدی حرکت کنند. وقتی همه مستقر شدند. شیوانا سطل آبی برداشت و به سراغ پله های شکسته حجره ای رفت و با گلی که فراهم کرده بود شروع به ترمیم پله های شکسته نمود.

    یکی از کاروانیان مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و با تعجب گفت:" استاد ! شما با این همه علم و معرفت ، چرا وقت گرانبهای خود را به بنایی و بازسازی پله های شکسته کاروانسرایی بین راهی تلف می کنید. حیف از شما نیست که استراحت نمی کنید و به این قبیل کارهای بی ارزش می پردازید!؟ در ثانی کسی به شما بابت انجام اینکار پول نمی دهد. پس چرا زحمت می کشید و انرژی خود را هدر می دهید؟"

    شیوانا بی اعتنا به مرد معترض به کار خود ادامه داد.مرد کاروانی که از بی اعتنایی شیوانا خشمگین شده بود با صدای بلند در حالی که شیوانا را مسخره می کرد گفت:" استاد بزرگ! همانطور که کار می کنید می توانید بگوئید تفاوت یک آدم نادان و یک سالک معرفت چیست!!؟"

    شیوانا لبخندی زد و گفت:"من در خصوص انسان نادان اطلاعات زیادی ندارم! اما یک سالک معرفت کسی است که در هر لحظه از زندگی اش صرف نظر از پولی که به او می دهند مفیدترین کاری که از او برمی آید را انجام دهد . من از الآن تا غروب کاری برای انجام ندارم. خسته هم نیستم. من اینکار را انجام می دهم چون تنها کار مفیدی است که الآن می توانم انجام دهم و همین احساس مفید بودن برای من کفایت می کند. "


    سگ را با خودم می برم!!؟
    شیوانا استاد معرفت با عده ای در کاروانی همسفر بود. یکی از همسفران او پسر جوان تنومند و قوی هیکلی بود که با پدرو مادر پیرش سفر می کرد و حرمت آنها را نگاه نمی داشت و دائم با صدای بلند و پرخاشگری با آنها صحبت می کرد و به آنها دشنام می داد. هیچکس هم به خاطر هیکل و بی ادبی جوان جرات نصیحت او را نداشت.
    در طول سفر آب ذخیره کاروان تمام شد و همه در سایه درختی متوقف شدند تا فکری برای تشنگی و تامین آب کاروان کنند. شیوانا که طاقتش بیشتر بود و مهارت مسیر یابی داشت، تصمیم گرفت پای پیاده به آنسوی تپه ای برود و چشمه ای بیابد.به همین خاطر سگی از سگ های نگهبان کاروان را انتخاب کرد تا با خود ببرد و در مسیر تنها نباشد.

    یکی از کاروانیان گفت:" ای استاد معرفت. پیشنهاد می کنم این جوان تنومند را با خود ببرید تا در صورت بروز خطر بتواند به شما کمک کند!" شیوانا تبسمی کرد و گفت:" این جوان نسبت به کسانی که او را به دنیا آورده اند و بزرگ کرده اند و به این تنومندی رسانده اند اینقدر ناسپاس و بی ادب است! او چگونه می تواند هنگام حادثه به من که با او غریبه ام کمک کند!!؟ من ترجیح می دهم سگ را با خودم ببرم!!؟"
    شیوانا این را گفت و به همراه سگ به سمت تپه به راه افتاد. غروب همان روز شیوانا موفق شد چشمه آبی پیدا کند و و عده ای از روستائیان محلی را با مشک های پر از آب نزد کاروان تشنه و درراه مانده بیاورد.
    استاد تقلبی
    روزی برای شیوانا خبر آوردند که در معبدی در ده مجاور فردی ادعا می کند که استاد شیواناست و درس معرفت را او به شیوانا آموخته است
    شیوانا تبسمی کرد و گفت : " گرچه این استاد را ندیده ام اما به او سلام برسانید و بگویید خوشحالم به همسایگی ما آمده است همچنین به استاد بگویید تعدادی از شاگردان جدیدم را برایش می فرستم تا در محضر او کسب فیض کنند و درس معرفت را مستقیما از استاد بزرگ بگیرند . "


    سپس شیوانا چند تن از شاگردان جدید را به محضر استاد تقلبی فرستاد . استاد تقلبی چندین ماه هر روز عین حرفهایی که شیوانا به بقیه می گفت به شاگردانش منتقل می کرد و روز به روز نیز شاگردان ورزیده تر می شدند . سرانجام بعد از هفت ماه نوبت به درس عملی راه رفتن روی آب رسید . این درس جزو یکی از مراحل پیشرفته ی درسهای معرفت شیوانا بود .
    در روز امتحان استاد تقلبی و شاگردانش و شیوانا و مریدانش به لب رودخانه آمدند . شیوانا بدون اینکه کلامی بگوید به استاد تقلبی تعظیمی کرد و به سوی رودخانه رفت و همراه مریدانش از روی آب گذشت و آن سوی رود در کرانه ایستاد . شاگردان استاد تقلبی نیز یکی یکی از استاد رخصت گرفتند و به دنبال مریدان شیوانا روی آب راه رفتند و به آن سوی رودخانه رسیدند و نوبت استاد تقلبی رسید . او هم پس از آخرین شاگرد وارد رودخانه شد اما بلافاصله در آب فرو رفت و جریان رودخانه او را با خود برد و شاگردان هر چه تلاش کردند نتوانستند استاد تقلبی را نجات دهند .
    یکی از مریدان از شیوانا پرسید : اگر او تقلبی بود پس چرا درس ها به درستی منتقل شده بود و شاگردانش توانستند از آب رد شوند ؟!
    شیوانا پاسخ داد : " اصول معرفت مستقل از عارف کار می کند و این عارف است که باید سعی کند تا خودش را به معرفت برساند و دل به معرفت بسپارد . استاد تقلبی گمان می کرد جذابیت درس های شیوانا در خود شیواناست و همین باعث شکستش شد . حال آنکه به خاطر جذابیت مباحث معرفتی است که شیوانا دلنشین شده است . استادی که تفاوت این دو را نمی فهمد تقلبی است

    كشاورز نمونه
    كي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه*ها، جايزه بهترين غله را به *دست مي*آورد و به *عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه*مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته* عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي*داد و آنان را از اين نظر تأمين مي*كرد. بنابراين، همسايگان او مي*بايست برنده* مسابقه*ها مي*شدند نه خود او!
    كنجكاويشان بيش*تر شد و كوشش علاقه*مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.
    كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه* ديگر مي*برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي*دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه*هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول*هاي مرا خراب نكند!»
    همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه*هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي*آورد.

    “گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم

    مشتري خود را بشناسيد
    يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مايوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت. دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي موفق نشدي؟» وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم و فروش خوبي داشته باشم. اما مشكلي كه داشتم اين بود كه من عربي نمي دانستم. لذا تصميم گرفتم كه پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:

    پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيان بيهوش افتاده بود. پوستر دوم مردي كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود را نشان مي داد. پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد. پوستر ها را در همه جا چسباندم.» دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟» وي جواب داد: «متاسفانه من نمي دانستم عربها از راست به چپ مي خوانند و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند.»

    با سلام



    در اینجا من براتون مطالبه ادبی ارسال کردم






    در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .

    کوروش کبیر

    .

    .

    .

    درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند

    مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند . . .


    .

    .

    .

    نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم

    و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم . . .

    .

    .

    .

    سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست

    بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید . . .

    .

    .

    .

    وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و نه مو مشکی ها

    بلکه مو خاکستری ها هستند!

    چارلی چاپلین

    .

    .

    .

    همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که ” ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود . . .

    .

    .

    .

    دنیای بیرحمیست

    چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم

    چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت نفروشنمان . . .

    .

    .

    .

    چه داروی تلخی است وفاداری به خائن

    صداقت با دروغگو

    و مهربانی با سنگدل . . .


    .

    .

    .

    رابطه ای رو که مرده ، هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر

    دیگه مرده . . .

    .

    .

    .

    مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن . . .

    .

    .

    .

    اگر حق با شماست خشمگین شدن نیازی نیست

    و اگر حق با شما نیست ، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید . . .

    .

    .

    .

    ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها

    اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم

    ( ریچارد نیکسون )

    .

    .

    .

    فریب مشابهت روز و شب*ها را نخوریم

    امروز، دیروز نیست

    و فردا امروز نمی*شود . . .

    .

    .

    .

    یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود

    به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست . . .

    .

    .

    .

    اگه یه روز حس کردی تویه یه زمان عاشق دونفری دومی انتخاب کن

    چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمیشدی !!

    .

    .

    .

    زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور

    و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان . . .

    .

    .

    .

    برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است . . .

    .

    .

    .

    ﮔﯿﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺍﺳﺖ ، ﺗﻮ ﺷﻤﻊ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ

    ﺗﻮ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺰﺍﺭﺷﮕﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﯽ

    ﺷﻤﻊ ﺑﺎﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﻮﺭﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

    ﺍﯾﻦ همه ی ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ . . .

    .

    .

    .

    گاه در زندگی ، موقعیت هایی پیش میآید که انسان

    باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد . . .

    .

    .

    .

    به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد

    اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟”

    .

    .

    .

    مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی . . .

    .

    .

    .

    هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !

    مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است

    .

    .

    .

    برای زنده ماندن دوخورشید لازم است .یکی دراسمان ویکی در قلب . . .

    .

    .

    .

    در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا

    زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند

    امـا آنچه خوب است همیشه زیباست . . .

    تام هيكل پولي نمي ده!
    مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.

    او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

    مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...

    این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

    بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»

    مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»

    مرد آهنگر
    شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! "شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!
    "شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد:

    راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود
    لیاقت اشک
    زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
    زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
    او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
    شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
    هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.

    تمام لذت
    شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟
    می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟


    او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .
    سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...
    شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...
    شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است

    آن یک نفر
    در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟"
    جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟!"

    شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند.


    شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که هنوز دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!"شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد:" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟!"

    من همين الان در حال كار كردن هستم
    می گویند زمانهای دور پسری بود به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد . این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت . روزی شاهزاده ای از کنار کلیساعبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید . ازاطرافیان در مورد پسر پرسید . به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید . شاهزاده دلش برای پسرک سوخت . کنار او آمد و آهسته به او گفت : «جوان ! به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ ! بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی ! »و پسرک در مقابل چشمان حیرت زده پرنس مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد :« من همین الان در حال کار کردن هستم ! » و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد .

    پرنس از جا برخاست و رفت . چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است . مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید . نام آن پسر «میکل آنژ»بود !

    به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن
    رمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

    پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
    دوستدار تو پدر

    پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد

    پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

    صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

    پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

    پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

    در دنیا هیچ بن بستی نیست،یا راهی خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت.

    شاخ و برگ
    ک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.
    شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.
    برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .
    ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.

    توهمي به نام نقطه شروع و پايان!

    روزي شيوانا به تنهايي در جاده اي راه مي سپرد. در بين راه به جواني برخورد کرد که با تکبر و سنگيني خاصي با وضعي غرور آميز قدم برمي داشت. شيوانا به جوان رسيد و بي اعتنا به او خواست راهش را ادامه دهد.اما جوان گستاخ خود را جلوي او انداخت و متکبرانه فرياد زد:" آهاي مردک ! هيچ مي داني که من با وجود جوان تر بودن از تو جلوترم! و تو اگر سالها بدوي هرگز به من نخواهي رسيد!؟"

    شيوانا به سوي جوان برگشت و با تعجب پرسيد:" مگر نقطه شروع حرکت تو کجا بوده است!؟"

    جوان با تعجب پرسيد:" نقطه شروع ديگر چيست پيرمرد! من تازه امروز صبح از اين ده بغلي وارد جاده شده ام.و ايستگاه بعدي به مقصد مي رسم."

    شيوانا گفت:" من ديشب از آنسوي قله به راه افتادم و فردا صبح به قله ديگر مي رسم. شايد الآن از تو عقب تر باشم اما راه بيشتري نسبت به تو طي کرده ام و وقتي تو به مقصدت برسي ، من هنوز به راهم ادامه مي دهم. هم نقطه شروع من از تو عقب تر است و هم نقطه پايان من از تو جلوتر ! به راستي چه چيزي در ذهن تو باعث شده اين دو نقطه اساسي را نبيني و فقط همين الآن جلوتر بودن را شاهد باشي!"

    جوان ايستاد و خود را کناري کشيد و با شرمندگي از شيوانا پرسيد:" پس من هرگز به تو نخواهم رسيد!؟"

    و شيوانا جواب داد:"بيا يک جور ديگر به قضيه نگاه کنيم ! الان که ايستادي به مقصد رسيدي! ولي من هنوز بايد فرسنگها راه بروم. اگر باعث دلخوشي ات مي شود بايد بگويم که تو زودتر به مقصد رسيدي! و لذا برنده واقعي تو هستي ! اما همه اين اول و آخرها بازي است و در قياس با اصل زندگي پشيزي ارزش ندارد."

    پسري جوان از شهري دور به دهكده شيوانا آمد و به محض ورود به دهكده بلافاصله سراغ مدرسه شيوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روي زمين مودبانه نشست و گفت:



    «از راهي دور به دنبال يافتن جوابي چندين ماه است كه راه مي روم و همه گفته اند كه جواب من نزد شماست! تو كه در اين ديار استاد بزرگي هستي برايم بگو چگونه مي توانم تغييري بزرگ در سرنوشتم ايجاد كنم كه فقر و نداري و سرنوشت تلخ والدينم نصيبم نشود!؟»



    شيوانا نگاهي به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: «جوابت را زماني خواهم داد كه آرام بگيري و گرد و خاك جاده را از تن خود پاك كني. برو استراحت كن و فردا صبح زود نزد من آي!»



    روز بعد شيوانا پسر جوان را از خواب بيدار كرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوي رودخانه اي بزرگ در چند فرسنگي دهكده به راه افتاد. نزديك رودخانه كه رسيدند شيوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: «تكليف امروز شما اين است! از اين رودخانه عبور كنيد و از آن سوي رودخانه تكه اي كوچك از سنگ هاي سياه كنار صخره برايم باوريد. حركت كنيد!»



    پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شيوانا خيره ماند و ديد كه هر كدام از آنها براي رفتن به آن سوي رودخانه يك روش را انتخاب كردند.



    بعضي خود را بي پروا به آب زدند و شنا كنان و به سختي خود را به آن سوي رودخانه رساندند.



    بعضي با همكاري يكديگر با چوب هاي درختان اطراف رودخانه كلك كوچكي درست كردند و خود را به جريان آب رودخانه سپردند تا از آن سوي رودخانه سر در آورند.



    بعضي از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلي كه عرض رودخانه كمتر بود از آن عبور كنند.



    پسر جوان به سوي شيوانا برگشت و گفت:



    «اين ديگر چه تكليف مسخره اي است!؟ اگر واقعا لازم است بچه ها آن سمت رودخانه بروند، خوب براي اين كار پلي بسازيد و به بچه ها بگوييد از آن پل عبور كنند و بروند آن سمت برايتان سنگ بياورند!؟»



    شيوانا تبسمي كرد و گفت:



    «نكته همين جاست! خودت بايد پل خودت را بسازي! روي اين رودخانه دهها پل است.



    اين جا كه ما ايستاده ايم پلي نيست! اما تكليف امروز براي اين است كه ياد بگيري در زندگي بايد براي عبور از رودخانه هاي خروشان سر راهت بيشتر مواقع مجبور مي شوي خودت پل خودت را بسازي و روي آن قدم بزني!



    تو اين همه راه آمدي تا جواب سوالي را پيدا كني و من اكنون مي گويم كه جواب تو همين يك جمله است:



    اگر مي خواهي چون بقيه گرفتار جريان خروشان رودخانه هاي سر راهت نشوي، دچار فقر و فلاكت نشوي و زندگي سعادتمندي پيدا كني،



    بايد يك بار براي هميشه به خودت بگويي كه از اين به بعد پل هاي زندگي خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخيزي و به طور دايم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلي براي قدم گذاشتن روي آن و عبور از رودخانه باشي.



    منتظر ديگران ماندن دردي از تو دوا نمي كند. پل من به درد تو نمي خورد! پل خودت را بايد خودت بسازي!»

    دعوت از بهشت

    در بين شاگردان شيوانا زوج جواني بودند كه چهره اي فوق العاده شفاف و ملكوتي داشتند. اين دو زوج به شدت شيفته سخنان شيوانا بودند و با وجودي كه كلبه شان در دورترين نقطه دهكده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقيه در كلاس شيوانا شركت مي كردند. ويژگي برجسته اين زوج جوان يعني شفافيت فوق العاده چهره و آرامش عميق شان هميشه براي بقيه شاگردان شيوانا يك سوال بود. روزي دختري جوان كه صورتي معمولي داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شيوانا پرسيد:" استاد! همه ما به يك اندازه از درس هاي شما بهره مي بريم.شما براي همه ما يك درس واحد مي گوئيد. پس چگونه است كه چهره بعضي از ما شفافيت معمولي دارد و چهره اين زوج جوان اينچنين ملكوتي مي درخشد!"

    شيوانا تبسمي كرد و گفت:"ايمان و باور اندك روح تو را به بهشت خواهد برد. اما باور زياد بهشت را به روح تو مي آورد.هر چه باور تو به خالق كائنات بيشترباشد. حضور او در وجود تو بيشتر نمودار مي گردد. "

    ثبت نگري و منفي نگري

    روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد.

    یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به

    خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد، نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد

    مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت

    کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد.





    دو شاگرد به شدت روی نظریه ي خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند.

    ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی

    خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا

    از جا پریدند.





    شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی

    نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند. جمعی از شاگردان به

    همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی نگر به همراه

    عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند.





    وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت:" استاد! آیا حق با من نبود!

    ؟ الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا

    اطراق کنیم. اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور ما را نشانه ي مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن

    دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!"





    شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت

    اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران

    شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار

    را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود

    برد.





    صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت:" آیا مار انتقام خود را از ایشان

    گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد!؟"

    شیوانا سری تکان داد و گفت:" مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد

    آنها او را بکشند. شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت می توانست بفهمد

    که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد. امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که

    ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت

    و منفی وجود ندارند.

    هرچه هست فقط نشانه است و علامت!"

    آرام ترین انسان
    يکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفي تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بستر افتاد.
    شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتش به مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيز هست!؟
    دوست شيوانا تبسم تلخي کرد و گفت: مگر کسي مي تواند مصيبتي بدتر از اين را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شيوانا سري تکان داد و گفت: آري برخيز تا به تو نشان بدهم.
    مرد تاجر را سوار گاري کردند و شيوانا نيز در کنار گاري پاي پياده به حرکت افتاد. يک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستي رسيدند که زلزله يک سال پيش آن را ويران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شيوانا سراغ مرد جواني را گرفت که لقبش آرام ترين انسان روي زمين بود.
    وقتي به منزل آرام ترين انسان رسيدند دوست بيمار شيوانا جواني را ديد که درون کلبه اي چوبي ساکن شده است و مشغول نقاشي روي پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شيوانا نگريست و در مورد زندگي آرامترين انسان پرسيد.
    شيوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالي که آرام ترين انسان براي آن ها غذا تهيه مي کرد براي تاجر گفت که اين مرد جوان، ثروتمندترين مرد اين ديار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کليه فرزندان و فاميل هايش را هم از دست داده است. او آرام ترين انسان روي زمين است چون هيچ چيزي براي از دست دادن ندارد و تمام اين اتفاقات ناخوشايند را بخشي از بازي خالق هستي با خودش مي داند. او راضي است به هر چه اتفاق افتاده است و ايام زندگي خود را به عالي ترين شکل ممکن سپري مي کند. او در حال بازسازي دهکده است و قصد دارد دوباره همه چيز را آباد کند و در تنهايي روي پارچه طرح هاي آرام بخش را نقاشي مي کند و به تمام سرزمين هاي اطراف مي فروشد.
    مرد تاجر کمي در زندگي و احوال و کردار و رفتار آرام ترين انسان روي زمين دقيق شد و سپس آهي عميق از ته دل کشيد و گفت: فقط کافي است راضي باشي! آرامش بلافاصله مي آيد!
    در اين هنگام آرام ترين انسان روي زمين در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: فقط رضايت کافي نيست! بايد در عين رضايت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازي را هم دايم در وجودت شعله ور سازي بايد در عين رضايت دائم، جرات داشتن آرزوهاي بزرگ را هم در وجود خودت تقويت کني. تنها در اين صورت است که آرامش واقعي بر وجودت حاکم خواهد شد.

    روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد.
    شيوانا از زن پرسيد:" آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي کند؟! " زن پاسخ داد: "آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي کند!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده!"
    دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت:" به مرد زندگي اش مشکوک شده است. او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني پولدار و بيوه است صميمي شده است. زن به شيوانا گفت که مي ترسد مردش را از دست بدهد. شيوانا از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند.

    شيوانا تبسمي کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامي که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت:" اي کاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي گرفتم. او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است که او ديگر زن و زندگي را ترک کرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد." زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد. شيوانا دستي به صورتش کشيد و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي کرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.

    سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا کردند. او را در حالي که بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشيدند. مرد به محض اينکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند که نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت:" اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد."

    بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني کرده بود. يک سال بعد زن هديه اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد:" شوهرت چطور است؟! "
    زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم! به همين سادگي!"

    شیوانا درراه مدرسه ازکناردرختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده وبه خورشید درحال غروب می نگرد. شیوانا کنارمرد نشست ومسیرنگاهش راتعقیب کردوآهسته زیرلب زمزمه می کرد: الان همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند و می توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند. ای خوشبخت تر از فرشته ها این جا چه می کنی؟مرد جوان لبخند تلخی زد وپاسخ داد: شکست سختی را در زندگی تجربه کرده ام . تقریبا همه چیزم را از دست دادم و بعد ازایام شادی آسایش سخت ترین لحظات را تجربه کردم. باخودم فکر می کنم آیا دوباره روشنایی به زندگی من بر می گرد؟
    شیوانا با انگشتانش به دور دست ترین نفطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره کرد و گفت :آن جا آن دورها جایی است که الان خیلی ازآدم های نا موفق و شکست خورده هم زمان دارند به آن نقطه آسمان نگاه می کنند.بعضی از آنها دیگرامیدی به طلوع خورشید ندارند.این ها همان هایی هستند که فردا نا امید تر و مایوس تر از امروزند.اما عده ای دیگر هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته باشند و در کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کرده و به سمت مخالف غروب چشم بدوزند ،یعنی به سمت شرق که خورشید طلوع میکند خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده دم باشند.
    اگر تو می خواهی همین جا بنشینی و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشی باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی خوش شانس باشی فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود.
    اما اگر رویت را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع آفتاب بر گردانی و کمی صبر و امید داشته باشی خواهی دید که به زودی خورشید با زیباترین جلوه هایش،آسمان را پر خواهد کرد.اگر می خواهی روشنایی را ببینی چشمانت را از این سمت غم افزا بر گردان و به سمت افق دیگری خیره شوو صد البته کمی هم صبر داشته باش!

    مرد و زني نزد شيوانا آمدند و از او خواستند براي بد رفتاري فرزندانشان توجيهي بياورد.

    مرد گفت :" من هميشه سعي کرده ام در زندگي به خداوند معتقد باشم . همسرم هم همين طور! اما چهار فرزندم نسبت به رعايت مسايل اخلاقي

    بي اعتنا هستند و آبروي مارا در دهکده برده اند . چرا با وجودي که هم من و هم همسرم به خالق کاينات معتقديم دچار اين مشکل شده ايم ؟ "

    شيوانا از آنها پرسيد : " ساختمان خانه خود را برايم تشريح کنيد !"

    مرد با تعجب جواب داد : " اين چه ربطي به موضوع دارد ؟ حياط بزرگ است و ديوارهاي کوتاهي دارد . يک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل

    آن اتاق هاي بزرگ با پنجره هاي بزرگ ، اثاثيه درون ساختمان هم بسيار کامل است . در گوشه حياط هم انبار بزرگي داريم ، آن سوي حياط هم

    آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است !"

    شيوانا پرسيد :" درون اين خانه بزرگ چه قدر خدا داريد ؟! "

    زن با تعجب پرسيد :"منظورتان چيست ! مگر مي توان درون خانه خدا داشت؟!"

    شيوانا گفت :" بله ! فقط اعتقاد داشتن کافي نيست ! بايد خدا را در کل زندگي پخش کرد و در هر بخش از زندگي و فکر و کارمان سهم خدا را هم در

    نظر بگيريم. برايم بگوييد در هر اتاق چه قدر جا براي کارهاي خدايي کنار گذاشته ايد ؟ آيا تا به حال در آن منزل براي فقيران مراسمي برگزار کرده ايد ؟

    آيا از آن آشپزخانه براي پختن غذا براي در راه مانده ها و تهي دستان استفاده اي شده است ؟ آيا پرده اي که به پنجره هاي آويخته ايد نقشي خدايي

    بر آنها وجود دارد ؟ برويد و ببينيد چه قدر در زندگي خودتان خدا را پخش کرده ايد و رد پاي خدا را در کجاها ي منزلتان مي توانيد پيدا کنيد . اگر چهار فرزند

    شما به بيراهه کشانده شده اند ، اين نشان اين نشان آنست که درآن منزل،حضور خدا را کم داريد . اعتقادي را که مدعي آن هستيد به صورت عملي
    مرد و زني نزد شيوانا آمدند و از او خواستند براي بد رفتاري فرزندانشان توجيهي بياورد.

    مرد گفت :" من هميشه سعي کرده ام در زندگي به خداوند معتقد باشم . همسرم هم همين طور! اما چهار فرزندم نسبت به رعايت مسايل اخلاقي

    بي اعتنا هستند و آبروي مارا در دهکده برده اند . چرا با وجودي که هم من و هم همسرم به خالق کاينات معتقديم دچار اين مشکل شده ايم ؟ "

    شيوانا از آنها پرسيد : " ساختمان خانه خود را برايم تشريح کنيد !"

    مرد با تعجب جواب داد : " اين چه ربطي به موضوع دارد ؟ حياط بزرگ است و ديوارهاي کوتاهي دارد . يک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل

    آن اتاق هاي بزرگ با پنجره هاي بزرگ ، اثاثيه درون ساختمان هم بسيار کامل است . در گوشه حياط هم انبار بزرگي داريم ، آن سوي حياط هم

    آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است !"

    شيوانا پرسيد :" درون اين خانه بزرگ چه قدر خدا داريد ؟! "

    زن با تعجب پرسيد :"منظورتان چيست ! مگر مي توان درون خانه خدا داشت؟!"

    شيوانا گفت :" بله ! فقط اعتقاد داشتن کافي نيست ! بايد خدا را در کل زندگي پخش کرد و در هر بخش از زندگي و فکر و کارمان سهم خدا را هم در

    نظر بگيريم. برايم بگوييد در هر اتاق چه قدر جا براي کارهاي خدايي کنار گذاشته ايد ؟ آيا تا به حال در آن منزل براي فقيران مراسمي برگزار کرده ايد ؟

    آيا از آن آشپزخانه براي پختن غذا براي در راه مانده ها و تهي دستان استفاده اي شده است ؟ آيا پرده اي که به پنجره هاي آويخته ايد نقشي خدايي

    بر آنها وجود دارد ؟ برويد و ببينيد چه قدر در زندگي خودتان خدا را پخش کرده ايد و رد پاي خدا را در کجاها ي منزلتان مي توانيد پيدا کنيد . اگر چهار فرزند

    شما به بيراهه کشانده شده اند ، اين نشان اين نشان آنست که درآن منزل،حضور خدا را کم داريد . اعتقادي را که مدعي آن هستيد به صورت عملي

    در زندگي تان پخش کنيد ، خواهيد ديد که نه تنها فرزندان تان بلکه بسياري از جوانان و پيروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد ."
    در زندگي تان پخش کنيد ، خواهيد ديد که نه تنها فرزندان تان بلکه بسياري از جوانان و پيروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد ."

    زن و مرد جواني براي كسب آرامش، نزد شيوانا آمدند. آنها به شدت مضطرب و افسرده بودند و از شيوانا مي*خواستند تا به آنها روشي براي بي خيالي و آسودگي ذهن بياموزد. شيوانا دستش را به سوي آنها دراز كرد و گفت :« نگراني خود را كف دست من بگذاريد تا شما را از آنها رها سازم. زن با لكنت گفت: «اما استاد، نگراني ما قابل گذاشتن در دستان شما نيست. چيزي در درون ماست و ما نمي*توانيم آن را مثل يك تكه سنگ، در دستان شما بگذاريم.» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «چيزي را كه مي*دانيد وجود ندارد چرا در درونتان زنده مي*كنيد و خود را عذاب مي*دهيد؟»
    مرد شرمنده گفت: «استاد، ما در گذشته رنج*هاي فراواني كشيده*ايم كه ما را اذيت مي*كنند.»
    شيوانا چرخي زد و به اطراف نگاهي كرد و به مرد گفت: «گذشته را به من بياموز تا شما را از آن رهايي بخشم.» مرد با حيرت گفت: «اما استاد گذشته براي لحظه*اي اتفاق افتاده و براي هميشه رفته است و هر كاري هم بكنيم برنمي*گردد.» شيوانا گفت:« يعني تو براي چيزي كه تمام شده و از دست رفته ناراحتي؟» زن و مرد ناراحت شدند و گفتند: «يعني چه استاد؟ ما براي آرامش نزد شما آمده*ايم و شما همه نگراني*هاي ما را مسخره مي*كنيد.»
    شيوانا كاغذي را جلوي زن و مرد گذاشت و گفت: بزرگترين نگراني*هاي خود را روي اين كاغذ بنويسيد و به من بدهيد. مرد و زن جوان باحوصله و وسواس چندين صفحه كاغذ را نوشتند و به شيوانا دادند. شيوانا آتشي درست كرد و كاغذها را در آتش سوزاند و سپس رو كرد به زن و مرد جوان و گفت: «تمام شد! الان مي*توانيد آرام باشيد.»
    مرد و زن جوان باحيرت گفتند:«شما حتي آنها را نخوانديد! آنها حرف*هاي گران*قيمت و باارزشي بودند. در واقع به دليل ارزشمندي اين خاطرات و از دست دادن آنها بود كه ما مضطرب شده*ايم.» شيوانا سري تكان داد و از يكي از شاگردان مدرسه خواست تا گران*قيمت*ترين كاغذ را براي زن و مرد جوان بياورند. سپس آن كاغذ را به آنها داد و گفت: «قيمت اين كاغذ بسيار زياد است حرف*هاي عذاب*دهنده ولي ارزشمند خود را روي اينها بنويسيد! اما بدانيد كه من بلافاصله اين كاغذ گرانبها را هم مي*سوزانم. اين تنها روش خلاصي از خاطرات نگران*كننده گذشته است براي راحت*بودن بايد ذهن خود را از حمل افكار و خاطرات رها سازيد و زندگي خود را از نشانه*هاي ذهني گذشته پاك كنيد. فقط ذهن آزاد است كه مي*تواند آرام باشد. ذهن آزاد ارزشش خيلي بيشتر از خاطرات طلايي است.
    ديروز به تاريخ پيوسته، فردا رازي است ناگشوده، اما امروز يك هديه است...
    خدايا به نام نامي تو گذشته را به دور مي*اندازم و در اكنون شگفت*انگيز زندگي مي*كنم. آنجا كه هر روز شادماني*هاي شگفت*انگيز و دور از انتظار را در بردارد
    پاسخ با نقل قول

    بهشت در روح انسان....حتما" بخونید


    در بين شاگردان شيوانا زوج جواني بودند كه چهره اي فوق العاده شفاف و ملكوتي داشتند. اين دو زوج به شدت شيفته سخنان شيوانا بودند و با وجودي كه كلبه شان در دورترين نقطه دهكده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقيه در كلاس شيوانا شركت مي كردند. ويژگي برجسته اين زوج جوان يعني شفافيت فوق العاده
    چهره و آرامش عميق شان هميشه براي بقيه شاگردان شيوانا يك سوال بود.

    روزي دختري جوان كه صورتي معمولي داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شيوانا پرسيد:" استاد! همه ما به يك اندازه از درس هاي شما بهره مي بريم.شما براي همه ما يك درس واحد مي گوئيد. پس چگونه است كه چهره بعضي از ما شفافيت معمولي دارد و چهره اين زوج جوان اينچنين ملكوتي مي درخشد!"

    شيوانا تبسمي كرد و گفت:"ايمان و باور اندك روح تو را به بهشت خواهد برد. اما باور زياد بهشت را به روح تو مي آورد.هر چه باور تو به خالق كائنات بيشترباشد. حضور او در وجود تو بيشتر نمودار مي گردد.

    آن ديگري هم چنين خواهد شد!
    مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند ، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران ديگر ، سبك رفتار مي كند.
    شيوانا تبسمي كرد و گفت:" آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟"
    مرد جوان پاسخ داد:" نه به اين اندازه ! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است!"
    شيوانا گفت:" بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني ! مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند! چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني!"
    مرد جوان با تعجب پرسيد:" يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟" شيوانا سري تكان داد و گفت: آري ! در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود. تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي ! تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد.
    آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد:" و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟"
    افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.

    وارث ثروت یا ثروت آفرین



    برای نگهداری یک کودک یتیم دو خانواده ثروت مند داوطلب شده بودند. چون شرایط مالی هر دو خانواده یکسان بود از شیوانا خواستند تا نظر دهد کودک نزد کدام خانواده باشد تا آینده ای بهتر پیدا کند.شیوانا از خانواده اول خواست تا توضیح دهد چگئنه به ثروت رسیده است و منبع درآمدشان چیست؟مرد خانواده که فردی چاق و فربه بود با غرور گفت:"از پدرم زمین و اموال فراوانی به من ارث رسیده است.بخشی از این اموال را اجاره داده ام و بخشی را نیز به صورت پول در اختیار مردم قرار می دهم و از سود آنها هر ماه ار تزاق می کنیم.بیشتر تفریح می کنیم و آخر هر ماه چند ساعتی برای گرفتن سود و اجاره وقت می گذارم. شرایط زندگی و تفریح برای این کودک در ختنواده من کاملا فراهم است."مرد دوم که چهره ای ورزیده و عضلانی داشت گفت:"از پدر چیز زیادی به من ارث نرسیده است. اما خودم با کار و تلاش چندین مزرعه و باغ را تهیه کرده ام و معدنی دارم که خودم به همراه که خودم به همراه گارگرانم از آن ذغال سنگ استخراج می کنیم و می فروشیم. البته از لحاظ مالی مشکلی نداریم ولی اگر بیکار بمانیم به تدریج فقیر می شویم و باید برای حفظ ثروت دایم تلاش کنیم. البته سعی می کنیم به بچه سخت نگذرد ولی او هم باید تا حدودی تلاش کند تا بتواند شرایط کاری ما را درک کند در هر حال از بابت آسایش و امکانات کودک کم و کسری نخواهند داشت."شیوانا سری تکان داد و گفت:"خانواده اول ظاهر استراحت و راحتی بیشتری در اختیار کودک قرار میدهند و خانواده دوم ضمن فراهم ساختن امکانات،کار و زحمت بیشتری از کودک طلب خواهند کرد. اما در نظر داشته باشید که خانواده اول با وابستگی شدید به میراث پدری و اتکا کامل به سود حاصل از ثروت عملا هنر و مهارتی را به کودک نمی آموزند و ثروتشان با بر گشتن چرخ روز گار در چشم به هم زدنی محو و نابود می شود. و این یعنی اگر در طلاطم روزگار ثروت خانواده از بین برود زندگی کودک نیز همراه آن فنا می شود.اما خانواده دوم ضمن فراهم سازی امکانات رفاهی،راه و رسم ثروت آفرینی را به کودک می آموزد. کاملا روشن است که کودک باید به خانواده دوم سپرده شود!!!

    روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!

    شیوانا تبسمی کرد و گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان!"

    پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت:" چه می گوئید؟! او "برق آسا" است و سریع تر از برق ضربات خود را وارد می سازد. من چگونه می توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!"

    شیوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من آی تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!"

    فردای آن روز پسر جوان لباس تمرین رزم به تن کرد و مقابل شیوانا ایستاد. شیوانا از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اینجا بود که شیوانا حرکت ضربه زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد. یک ضربه شیوانا به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته شیوانا خیره شد و سپس با بی تفاوتی در گوشه ای نشست. یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه زنی شیوانا به اتمام رسید. شیوانا از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند.

    پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریع ترین مبارز سرزمین امپراتور است. آن وقت شیوانا با این حرکات آهسته و لاک پشت وار می خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!؟ اما شیوانا با اطمینان به پسر گفت که این تنها راه مبارزه است و او چاره ای جز اطاعت را ندارد."

    پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق العاده کم اجرا نمود.

    یک حرکت چرخیدن که در حالت عادی در کسری از ثانیه قابل انجام بود به دستور شیوانا در دو ساعت انجام شد. روزهای بعد نیز شیوانا حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ای در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسید. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد. افسر امپراتور خشمگین بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد. اما در مقابل چشمان حیرت زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باور نکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن برق آسا را بر زمین کوبید.


    همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گریخت. پسر جوان نزد شیوانا آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید. او به شیوانا گفت:" ای استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟"
    شیوانا خندید و گفت:" تک تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم های مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافی ریزه کاری های تک تک حرکات را برای خود تحلیل کردند. به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد. در واقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته آن بود. هرچه تمرین آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر است. در زندگی هم اگر می خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوی. فقط با صبر و حوصله و سرعت پایین است که می توان به سریع ترین و پیچیده ترین امور زندگی مسلط شد. راز موفقیت آنها که سریع ترین هستند همین است. تمرین در سرعت پایین. به همین سادگی!"

    گریه کن تا تمام شود
    مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"

    نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:" راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد."

    زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد. شیوانا زیر لب گفت:" ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد."

    آرامش ابدی
    روز مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا راه رسیدن به آرامش ابدی را به او بیاموزد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: آرامش کامل و دایمی وجود ندارد. هر یک از ما شبیه قطرات آبی هستیم که در یک رودخانه بی نهایت و ابدی در حرکتیم. مرد به شدت عصبانی شد و فریاد زد: این یعنی که ما انسان ها مجبوریم تا ابد در ناآرامی و بی قراری زندگی کنیم و هرگز روی آرامش را نبینیم!؟ شیوانا لبخندی زد و پاسخ داد: مادامی که خود را قطره ای مستقل و بی ارتباط با دیگر قطرات رودخانه هستی بدانی آری! هرگز روی آرامش را نخواهی دید. اما وقتی خود را با رودخانه یکی بدانی دیگر آرام ماندن برای تو اهمیتی نخواهد داشت. تو کل رودخانه را و تمام عظمت آن را وقتی به صورت ابر در آسمان است و به شکل باران به اعماق زمین فرو می رود و سپس به صورت چشمه از کوه ها جریان می یابد و در نهایت به دریا می ریزد تا زیر اشعه خورشید به بخار و ابر تبدیل شود یک جا حس می کنی. وقتی تو کل رودخانه را به این شکل واحد و یک پارچه و یک جا ببینی آن گاه احساس می کنی آرامش مورد نظرت ناگهان در تمام وجود تو حاکم می شود و تو ابدیت یک آرامش پویا اما ماندگار را با تمام اجزای وجودت حس می کنی. تنها در این صورت است که آرامش ابدی را درک خواهی کرد. مرد از شیوانا پرسید: چگونه می توانم کل این ارتباط یک پارچه و عظیم را به یکباره درک کنم!

    شیوانا تبسمی کرد و گفت: از طریق جست و جوی دایمی معرفت! این همان روشی است که من عمری در تلاش آن هستم.

    زیبایی شرط نیست
    یکی از شاگردان شیوانا غمگین و افسرده کنار جویبار نشسته بود و با چوب به سطح آب می زد. شیوانا کنارش نشست و احوالش را پرسید. پسر جوان گفت:” به دختری علاقه مند شده ام که صاحب جمال است و معصوم و با شرم. اما همان طوری که می بینید من بهره ای از زیبایی نبرده ام و پسران زیادی در این دهکده هستند که از من زیباترند. به همین خاطر خوب می دانم که هرگز جرات نخواهم کرد عشقم را به او ابراز کنم و باید به خاطر زیبا نبودن او را فراموش کنم!”


    شیوانا دستی به شانه جوان زد و گفت:” این احساس دلتنگی که در نگاه و دل و صدایت موج می زند، اسمش شور و عشق و دلدادگی است. می بینی که عشق، بدون توجه به چهره و جمال به قول خودت نه چندان زیبا، قلب تو را تصاحب کرده و این یعنی برای عاشق شدن حتما لازم نیست که فرد زیبا باشد. برای عاشق بودن و عاشق ماندن هم همین طور.
    زیبایی فقط به درد نگاه اول می خورد تا توجه را به سمت خود جلب کند. وقتی نگاه در نگاه تلاقی کرد و جرقه عشقی ظاهر نشد، آن رخ زیبا دیگر به درد نمی خورد. اما نگاه تو با یک هم نگاهی به شعله عشقی پرشور تبدیل شده و این نشانه خوبی است. من جای تو بودم به جای کلنجار رفتن با خودم و چوب بر آب زدن، گلی می چیدم و به خواستگاری یار می رفتم. فقط همیشه به خاطر بسپار که در مرام عاشقی، زیبایی شرط نیست. عشق با خودش زیبایی را می آورد و همه چیز را زیبا می سازد.”

    من اگر جای تو بودم
    روزی شیوانا از نزدیک مزرعه ای می گذشت. مرد میانسالی را دید که کنار حوضچه نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است.شیوانا کنار مرد نشست و علت افسردگی اش را جویا شد. مرد گفت:”این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه ای بودم که این حوضچه را لایروبی و تمیز کنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد کنم . این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است که هنوز چنین سرمایه ای نصیبم نشده است .
    بچه هایم در فقر و دست تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن به سرمایه لازم برای آماده سازی این حوض بزرگ هر روز کم رنگ تر و محال تر می شود. ای کاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه ای هم می داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نیاز خانواده ام را بیرون بکشم.”


    شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی کوچکی را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: “چرا از آن جا شروع نمی کنی. هم کوچک و قابل نگهداری است و هم می تواند دستگرمی خوبی برای شروع کار باشد.”
    مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: “من می خواستم با این حوض بزرگ شروع کنم تا به یک باره به ثروت عظیمی برسم و شما آن حوضچه کوچک سنگی را به من پیشنهاد می کنید. آن را که همان ده سال پیش خودم به تنهایی می توانستم راه بیندازم.”
    شیوانا سری تکان داد و گفت: ” من اگر جای تو بودم به جای دست روی دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوی بزرگم را تمرین می کردم تا کمرنگ نشود و از یادم نرود!”
    مرد میانسال آهی کشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه کوچک رفت تا خودش را سرگرم کند.
    چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند که مردی با یک گاری پر از خرچنگ خوراکی نزدیک مدرسه ایستاده و می گوید همه این ها را به رایگان برای مدرسه هدیه آورده است و می خواهد شیوانا را ببیند.
    شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است که آرزوی پرورش ماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسال گفت: “شما گفتید که اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می کردید. من هم تصمیم گرفتم چنین کنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم که آبی که حوضچه را پر می کند از چشمه ای زیر زمینی و متفاوت می آید و املاح آن برای پرورش ماهی اصلاً مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همین دلیل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زیادی رسیدم. ای کاش همان ده سال پیش همین کار را می کردم و این قدر به خود و خانواده ام سختی نمی دادم.”
    شیوانا تبسمی کرد و گفت:”حال می خواهی چه کنی؟” . مرد گفت: “ثروت حاصل از این حوضچه سنگی و پرورش میگو تمام خانواده مرا کفایت می کند. می خواهم از این به بعد در راحتی و آسایش به پرورش میگو در حوضچه سنگی کوچک بپردازم.” شیوانا تبسمی کرد و گفت: “من اگر جای تو بودم با سرمایه ای که اکنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ می رفتم و در آن پرورش ماهی را هم شروع می کردم. مردم این دهکده و دهکده های اطراف به ماهی نیاز دارند و حوض بزرگ تو می تواند بسیاری را از گرسنگی نجات دهد.”

    مواظب سمت نگاهت باش!
    در مدرسه شیوانا به شاگردان هنرهای رزمی نیز آموزش داده می*شد. شیوانا همیشه می*گفت که در طول عمر حتی اگر مهارت رزمی یک بار برای کمک شخص یا خانواده*اش یا انسان*های نیازمند به کار گرفته شود پس ارزشی هم*سنگ جان یک یا چند انسان پیدا می*کند و به همین دلیل باید تا حد استادی به آن مسلط شد. ولی از سوی دیگر، اگر این مهارت عامل غرور و خودپسندی شود می*تواند فرد را به تباهی بکشاند و به همین دلیل از این مرحله به بعد دیگر لازم نیست شاگرد آن را ادامه دهد.


    به همین دلیل هر کدام از شاگردان علاوه بر مهارت*های متداول رزم و دفاع در یک هنر رزمی نیز تا حد استادی ماهر و چیره*دست بودند. یکی از شاگردان شیوانا پسر آشپز مدرسه بود که در هنر تیراندازی با کمان بسیار ماهر بود و می*توانست با چشمان بسته از فاصله دور تیر را درست وسط هدف بزند. آوازه مهارت تیراندازی او در تمام دهکده*های اطراف پیچیده بود و همه جوانان آرزو داشتند روزی مثل او تیرانداز ماهری شوند. روزی پسر آشپز نزد شیوانا آمد و به او گفت که تعدادی رزمی*کار بی*ادب و غریبه از دیاری دور وارد دهکده شده*اند و همه چیز را به هم ریخته*اند و او چون به مهارت تیراندازی خود مطمئن بوده و به آن می*بالیده است عمدا با آنها درگیر شده و نهایتا با وساطت مردم قرار شد فردا در مقابل جمع آنها با هم مسابقه تیراندازی داشته باشند. به این شرط که هر کدام پیروز شدند حق داشته باشد یک سطل رنگ روی سر نفر شکست*خورده بپاشد. پسر آشپز با غرور و تکبر گفت: "من در کل این سرزمین بی*نظیرم و حتما در این مسابقه برنده خواهم شد چون در تیراندازی بهترینم و می*توانم به راحتی با پاشیدن رنگ، این بی*ادب*ها را مقابل جمع بی*آبرو کنم و آنها را وادار سازم که مقابل من کرنش کنند و بعد از این دیار بروند."
    شیوانا با ناراحتی پاسخ داد: "مواظب غرورت باش که تو را هم*سطح این جماعت یاغی نکند! این افراد بی*ادب، حتما خبردار شده*اند که تو در تیراندازی بی*رقیب هستی. آنها عمدا مسابقه تیراندازی را پیشنهاد کردند تا سمت نگاه تو را با خودشان یکی نشان دهند و خود را نزد اهالی دهکده هم*شان و هم*ردیف تو نشان دهند. اگر در این مسابقه شرکت کنی خود را تا حد آنها پایین آورده*ای و اگر بر ایشان پیروز شوی و سطل رنگ را بر سرشان بپاشی، به خاطر این رفتار زشت، نزد مردم، حتی از آنها هم خوارتر و ذلیل*تر می*شوی. برای بیرون کردن این یاغی*ها از همان ابتدا تو به تنهایی نباید وارد گود می*شدی. اگر با همین غرور و تکبر بخواهی ادامه دهی دیگر در مدرسه جایی برای تو نیست." پسر آشپز از شرم سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.
    روز بعد همه در میدان دهکده جمع شدند تا شاهد مسابقه تیراندازی باشند. پسر آشپز وارد میدان شد. بی*مقدمه چند تیر به سمت هدف پرت کرد و همه آنها را درست وسط هدف زد. سپس به سمت مردم برگشت و تیروکمانش را مقابل آنها شکست و گفت من با وجودی که تیرهایم به هدف نشستند اما خود را تیرانداز ماهری نمی*دانم. چون* این مهارت باعث غرور و خودخواهی من شده است."
    سپس بی*آنکه به رزمی*کاران یاغی نگاهی کند میدان را خالی کرد و به جمع اهالی پیوست.
    بعد از او شیوانا به همراه شاگردانش به سمت تازه*واردان رفت و تیروکمان شکسته را از روی زمین برداشت و آن را به سرکرده یاغی*ها داد و گفت: "در این دهکده هیچ سطل رنگی قرار نیست بر سر کسی پاشیده شود. اگر می*خواهید با این درگیری*های نمایشی اهالی دهکده را وادار کنید که چیزی را ببینند که شما می*خواهید، باید به شما بگویم که دیدنی*های شما هرگز برای ما اهالی این دهکده جذاب و تماشایی نیستند و نخواهند بود. این تیروکمان شکسته را به یادگاری از ما بگیرید و تا آفتاب غروب نکرده از این دیار دور شوید."
    می*گویند یاغی*ها که شاگردان ورزیده مدرسه را مقابل خود دیدند همان روز بدون هیچ جدال و درگیری دهکده را ترک کردند و دیگر برنگشتند.
    از آن روز به بعد پسر آشپز مدرسه دیگر سراغ تیروکمان خود نرفت. او مشغول یادگیری و استادی در یک مهارت رزمی دیگر شد

    شنیدن صدای دل!
    باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند.

    تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند.

    در گوشه*ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت می*کردند.

    آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را می*شنیدند. در گوشه*ای دیگر دو زوج پیر روبه*روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند.

    در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت*وگو می کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می*شد. یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: "آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله بینشان کم است سر هم داد می*زنند؟"



    شیوانا پاسخ داد: "وقتی دل*های آدم*ها از یکدیگر دور می*شود آنها برای اینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دل*ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان*ها سردتر باشد میزان داد و فریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است.

    وقتی دل*ها نزدیک هم باشد فقط با یک پچ*پچ آهسته هم می*توان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد. درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می*کنند.

    اما وقتی دل*ها با یکدیگر یکی می*شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می*شود، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت*آمیز رد و بدل می*شود و هیچ*کس هم خبردار نمی*شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می*برند. هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد می*زنند بدانید که دل*هایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله زیادی می*بینند که مجبور شده*اند به داد و فریاد متوسل شوند."

    کامیون حمل زباله
    روزی ما سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
    بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم: ((قانون کامیون حمل زباله.))
    او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو.....
    ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))
    زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

    پل
    سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
    یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
    نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
    کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
    وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
    نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
    تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدیم؟!!!؟

    خاطره عجیب آقای روان*شناس
    از یک دکتر روان*شناس که سال*های زیادی را صرف معالجه افراد افسرده کرده بود، پرسیدند: در طول این سال*ها که بیماران افسرده، به شما مراجعه کرده*اند، تا حالا شده با بیمار عجیبی هم روبه*رو شده باشید؟

    جواب داد: بله! یکی از عجیب*ترین خاطراتم در پارک اتّفاق افتاد. قضیه از این قرار است که یک روز تعطیل، در پارک نشسته بودم و روزنامه می*خواندم. هوا آفتابی و دلپذیر بود. در همین وقت، شخصی نزدیک شد و گفت: سلام آقای دکتر!».

    جواب سلامش را دادم و گفتم: فرمایش؟

    گفت: راستش من تعریف شما را از دیگران شنیده*ام و می*دانم که داروی ضدّ افسردگی، پیش شماست. مدّت*ها بود که می*خواستم به شما مراجعه کنم و از شما کمک بخواهم؛ امّا حقیقتش را بخواهید، سرم شلوغ است و وقت چندانی ندارم. الآن هم به صورت اتّفاقی، شما را دیدم».

    پرسیدم: مشکلتان چیست؟

    گفت: راستش زندگی برایم تلخ شده. روحیه*ام خراب است. مدّت*هاست که یک دل سیر نخندیده*ام. شادی، با دل من قهر کرده است».

    من که همیشه از گفتگو با بیمارانم لذّت می*بردم، روزنامه را کنار گذاشتم و گفتم: ایا سعی کرده*اید شاد باشید و نتوانسته*اید؟

    ـ بله آقای دکتر! همیشه دنبال شادی و شادکامی هستم؛ امّا انگار شادی، از من فرار می*کند.

    به چهره جوانِ مرد نگاه کردم و گفتم: ازدواج کرده*اید؟

    ـ بله آقای دکتر! دوبار ازدواج کرده*ام؛ امّا هر دوبارش به طلاق منجر شده.

    ـ ایا با دوستان خود به مسافرت و تفریح می*روید؟

    ـ بله آقای دکتر! چند بار با دوستانم به سفر رفته*ام؛ امّا در سفر، کِسِل بودم و گاهی اوقات تلخی هم کرده*ام. به همین خاطر، سفر برای دوستانم زهر مار شده و دیگر حاضر نیستند که با من به سفر بروند.

    ـ ایا سعی کرده*اید خودتان را با کتاب و مطالعه، سرگرم کنید؟

    ـ بله، گاهی کتاب می*خوانم؛ امّا هر بار که کتاب را تمام می*کنم، غم عمیقی وجودم را پُر می*کند و به گریه می*افتم.

    ـ به دیدن فیلم*های کمدی علاقه*ای دارید؟ این جور فیلم*ها را پی*گیری می*کنید؟

    ـ راستش من خودم کمدین هستم و نمایش*نامه*های کمدی اجرا می*کنم. مردم هم با دیدن بازی*های من، حسابی می*خندند؛ امّا خودم از بازی*های خودم و کمدین*های دیگر، هیچ لذّتی نمی*برم.

    ـ ورزش می*کنید؟

    ـ به پیاده*روی، خیلی علاقه دارم؛ امّا همیشه در طول پیاده*روی، به فکر بدبختی*ها و قرض و قوله*هایم هستم.

    خلاصه، نزدیک دو ساعت، من و آن مرد، با هم حرف زدیم. من هم تا جایی که می*توانستم، راهنمایی*اش کردم. آن مرد، با شنیدن راهنمایی*هایم، من حسابی خوش*حال شد. بلند شد، مرا در آغوش گرفت و شروع کرد به بوسیدن و تشکّر کردن. بعد هم خداحافظی کرد و رفت.

    صحبت*های آقای دکتر که به این جا رسید، افراد پرسیدند: خب! این کجایش عجیب بود؟».

    آقای دکتر گفت: عجیب این جا بود که وقتی می*خواستم به خانه برگردم، دست کردم توی جیبم، دیدم یارو، جیبم را زده!».

    آلبرشت دورر
    در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
    در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.


    يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...
    آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
    وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
    تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، *ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
    بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
    يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.

    زن عاقل
    در روزگاران قديم زني كه به تنهايي و پياده سفر مي كرد در عبور از كوهستان سنگ گرانقيمتي پيدا كرد. روز بعد او به مسافري گرسنه برخورد كرد، آن زن كيف خود را باز كرد و مقداري غذا به او داد ولي آن مسافر سنگ گرانقيمت را ديد و از زن خواست تا آن را به او بدهد. و زن عاقل بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد.
    مرد مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسيار شادمان گشت. او مي دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد كه تا آخر عمر با خيال راحت زندگي بي دردسر و پرنعمت را داشته باشد.
    چند روزي گذشت ولي طمع مرد او را راحت نمي گذاشت و مرتب با خود مي گفت اگر او چنين سنگ باارزشي را به اين سادگي به من داد پس اگر از او مي خواستم بيش از اين به من مي داد. بنابراين مرد بازگشت و با سختي فراوان آن زن را پيدا كرد سنگ گرانقيمت را به او بازگرداند و به او گفت: من خيلي فكر كردم و مي دانم كه اين سنگ چقدر ارزش دارد اما من او را به تو باز مي گردانم به اين اميد كه چيزي به من بدهي كه از اين سنگ باارزشتر باشد.
    زن عاقل گفت: از من چه مي خواهي؟ مرد گفت: همان چيزي كه باعث شد به اين راحتي از اين همه ثروت چشم پوشي كني! زن پاسخ داد: قناعت. به همين دليل است كه مي گويند افراد ثروتمند و يا فقيرند به خاطر آنچه هستند نه آنچه دارند. ما با آنچه بدست مي آوريم زندگي مي كنيم و با آنچه مي بخشيم يك زندگي مي سازيم.

    با سلام



    در اینجا جملاتی عرفانی و ادبی رو براتون وشتم





    در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .

    کوروش کبیر

    .

    .

    .

    درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند

    مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند . . .


    .

    .

    .

    نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم

    و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم . . .

    .

    .

    .

    سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست

    بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید . . .

    .

    .

    .

    وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و نه مو مشکی ها

    بلکه مو خاکستری ها هستند!

    چارلی چاپلین

    .

    .

    .

    همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که ” ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود . . .

    .

    .

    .

    دنیای بیرحمیست

    چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم

    چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت نفروشنمان . . .

    .

    .

    .

    چه داروی تلخی است وفاداری به خائن

    صداقت با دروغگو

    و مهربانی با سنگدل . . .


    .

    .

    .

    رابطه ای رو که مرده ، هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر

    دیگه مرده . . .

    .

    .

    .

    مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن . . .

    .

    .

    .

    اگر حق با شماست خشمگین شدن نیازی نیست

    و اگر حق با شما نیست ، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید . . .

    .

    .

    .

    ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها

    اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم

    ( ریچارد نیکسون )

    .

    .

    .

    فریب مشابهت روز و شب*ها را نخوریم

    امروز، دیروز نیست

    و فردا امروز نمی*شود . . .

    .

    .

    .

    یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود

    به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست . . .

    .

    .

    .

    اگه یه روز حس کردی تویه یه زمان عاشق دونفری دومی انتخاب کن

    چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمیشدی !!

    .

    .

    .

    زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور

    و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان . . .

    .

    .

    .

    برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است . . .

    .

    .

    .

    ﮔﯿﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺍﺳﺖ ، ﺗﻮ ﺷﻤﻊ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ

    ﺗﻮ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺰﺍﺭﺷﮕﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﯽ

    ﺷﻤﻊ ﺑﺎﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﻮﺭﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

    ﺍﯾﻦ همه ی ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ . . .

    .

    .

    .

    گاه در زندگی ، موقعیت هایی پیش میآید که انسان

    باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد . . .

    .

    .

    .

    به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد

    اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟”

    .

    .

    .

    مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی . . .

    .

    .

    .

    هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !

    مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است

    .

    .

    .

    برای زنده ماندن دوخورشید لازم است .یکی دراسمان ویکی در قلب . . .

    .

    .

    .

    در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا

    زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند

    امـا آنچه خوب است همیشه زیباست . . .

    شیوانا کیست
    هو الحکیم
    سلام و درود
    در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند. یک سال تعداد سیب های برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه های بودند. در دهکده ای دور کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می گفت و مردم را از خرید سیب های او بر حذر می داشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائما" آنها را به صبر و تحمل دعوت می کرد و از شاگردان می خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند. وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب های برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم خراب شدن میواه های میرود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیب ها را با خود ببرند و به مردم ده به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان خود گفت که هر جا رسیدند درسهای رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنند. هفته بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیب های برده شده را خریدند بلکه سیب های اضافی را نیز پیش خرید کردند. یکی از شاگردان با حیرت پرسید: "اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سال ها از زبان امین معبدشان بدگویی شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیب های شیوانا سر و دست می شکستند؟" شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب معرفتی و درسهای شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این تفاوت را به سیب ها هم عمومیت دادند و روی کیفت سیب های شما هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند. ما سود امسال را مدیون بدگویی های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درس های معرفت روی آودند و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند! پیشنهاد می کنم به او میدان دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی اش را بیشتر کند. به همین ترتیب همیشه می توان روی مردم این ده به عنوان خریدار های تضمینی میوه های خود حساب کنید. هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید. اصلا" مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی او باعث شکست خودش می شود. در این حالت همیشه به خود بگویید، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمی کنم و بر عکس من باعث می شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است
    منبع:: ماهنامهء موفقیتasdx.blogfa.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    دنيايي در انتظار تولد

    پسر جواني دست دختري جوان را گرفت و در مجلسي كه شيوانا حضور داشت با صداي بلند خطاب به شيوانا گفت: "استاد! من و همسرم تصميم گرفته ايم صاحب فرزند نشويم و به صورت مجرد از زندگي لذت ببريم و بي جهت زحمت و مصيبت تولد و بزرگ كردن بچه را متقبل نشويم. به نظر شما اين گونه لذت بردن از كاينات اشكالي دارد؟."

    شيوانا نگاهي به آن دو زوج جوان كرد و با تبسم گفت: "اگر خوب در طبيعت و كاينات دقيق شويد مي بينيد كه تمام تلاش هستي و هدف خلقت اين است كه شرايط را براي تولد يك موجود جديد از نسل قبل فراهم كند. كاينات در چرخش است نه براي اينكه اين هايي كه دنيا آمده اند و بزرگ شده اند را حمايت كند، بلكه بزرگترها را زنده نگه مي دارد و به آن ها اجازه لذت بردن از زندگي مي دهد فقط براي اينكه شرايط تولد و رشد و نمو نسل بعدي را حفظ كنند.

    شما دو نفر با اين تصميمي كه گرفته ايد نقش خود را از صحنه كاينات حذف كرده ايد. پس طبيعي است كه بخش زيادي از لذت ها و خوشي هاي كاينات را از دست خواهيد داد. اگر مي خواهيد خود را به بهانه لذت بردن و راحت شدن از خوشحالي هاي واقعي و حقيقي كاينات محروم كنيد، ديگر خود مي دانيد. خود كاينات در مورد شما تصميم خواهد گرفت."asdx.blogfa.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    داستان زیبا و خواندنی هیزم شکن و شیوانا

    هیزم شکن تنومند اما بدخلقی در نزدیکی دهکده شیوانا زندگی می کرد. هیزم شکن بسیار قوی بود و می توانست در کمتر از یک هفته یکصد تنه تراشیده درخت قطور را تهیه و تحویل دهد اما چون زبان تلخ و تندی داشت با اهالی شهرهای دور قرار داد می بست و برای مردم دهکده خودش کاری نمی کرد.
    برای ساختن پلی روی رودخانه نیاز به تعداد زیادی تنه درخت و الوار بود و چون فصل باران و سیلاب هم نزدیک بود ، اهالی دهکده مجبور بودند به سرعت کار کنند و در کمتر از دو هفته پل را بسازند. به همین خاطر لازم بود کسی نزد هیزم شکن برود و از او بخواهد که کارهای جاری خودش را متوقف کند و برای پل دهکده تنه درخت آماده کند.
    چند نفر از اهالی نزد او رفتند اما جواب منفی گرفتند. برای همین اهالی دهکده نزد شیوانا آمدند و از او خواستند به شکلی با مرد هیزم شکن سرصحبت را باز کند و او را راضی کند تا برای پل دهکده تنه درخت آماده کند.
    شیوانا صبح روز بعد اول وقت لباس کارگری پوشید. تبری تیز را روی شانه گذاشت و به سمت کلبه هیزم شکن رفت. مردم از دور نگاه می کردند و می دیدند که شیوانا همپای هیزم شکن تا ظهر تبر زد و درخت اره کرد و سرانجام موقع ناهار با او سرگفتگو را باز کرد و در خصوص نیاز اهالی به پل و باران شدیدی که درراه است برای او صحبت کرد. بعد از صرف ناهار هیزم شکن با شادی و خوشحالی درخواست شیوانا را پذیرفت و گفت از همین بعد ازظهر کار را شروع می کند. شیوانا هم کنار او ایستاد و تا غروب درخت قطع کرد.
    شب که شیوانا به مدرسه برگشت اهالی دهکده را دید که با حیرت به او نگاه می کنند و دلیل موافقیت هیزم شکن یکدنده و لجباز را از او می پرسند. شیوانا با لبخند اشاره ای به تبر کردو گفت:" این هیزم شکن قلبی به صافی آسمان دارد. منتهی مشکلی که دارد این است که فقط زبان تبر را می فهمد. بنابراین اگر می خواهید از این به بعد با هیزم شکن هم کلام شوید چند ساعتی با او تبر بزنید. در واقع هرکسی زبان ابزار شغل خودش را بهتر از بقیه می فهمد و شما هر وقت خواستید با کسی دوست شوید و رابطه صمیمانه برقرار کنید باید از طریق زبان ابزار شغل و مهارت او با او هم کلام شوید."musiccloob.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    اول ماموریت بعدا معرفت

    روزی شیوانا برای جمعی از شاگردانش درس می گفت. مردی با تکبر وارد مجلس درس شد و خطاب به شیوانا گفت که او یکی از مامورین عالی رتبه امپراتور است و آمده است تا از بیانات استاد بزرگ معرفت درس بگیرد. شیوانا با تبسم پرسید:" جناب امپراتور شما را به چه شغلی در این منطقه گمارده اند؟!"

    مامور امپراتور گفت:" ماموریت من ساخت جاده و بازسازی و اصلاح جاده های منتهی اصلی و فرعی این سرزمین است."

    لبخند شیوانا محو شد و با خشم بر سر مامور فریاد زد:" تو که از سوی امپراتور مامور شده ای تا جاده ها را اصلاح کنی به چه جراتی در این کلاس حضور یافته ای. هیچ می دانی که چقدر گاری به خاطر چاله های ترمیم نشده در سطح معابر چرخهایشان شکسته و چقدر اسب و قاطر به خاطر سنگ ها و موانع پراکنده در سطح جاده دست و پا شکسته شده اند؟آیا از جاده دهکده عبور کردی و مشکلات آن را در هنگام بارندگی و حتی در مواقع عادی ندیدی!؟ تو این وظیفه سنگین نگهداری و بازسازی جاده ها را از امپراتور پذیرفتی و آن را به خوبی انجام نداده ای و بعد آرام و با غرور به کلاس من آمده ای تا درس معرفت بگیری!؟ شرط اول کسب معرفت این است که ماموریت نهاده شده بر دوش خودت را به نحو احسن انجام دهی. دفعه بعد که خواستی به این کلاس بیایی، یا ماموریتت را به فرد صلاحیت دار دیگری محول کن و یا اینکه آن را به درستی انجام بده و بعد از پایان کار به سراغ معرفت بیا. شایستگی در انجام امور زندگی به نحو احسن شرط اساسی پذیرفته شدن در کلاس های معرفت شیوانا است."

    می گویند از آن به بعد جاده ها و معابر منتهی به دهکده شیوانا در سراسر سرزمین بهترین بودند. شیوانا هر وقت در این جاده قدم می گذاشت با لبخند می گفت:" این مامور جاده ها زرنگ ترین شاگرد غیر حضوری کلاس معرفت است."
    shivana2006.blogfa.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    روزی شیوانا یكی از شاگردان جوانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته و گوشه‏ای نشسته است. نزد او رفت و جویای حالش شد.

    شاگرد لب به سخن گشود و از بی‏وفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر مورد علاقه‏اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج شخص دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سال‏های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر به خانه‏ی مردی دیگر، او احساس می‏كند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی كند.

    شیوانا گفت: «اما عشق تو به دخترك چه ربطی به او دارد؟!»

    جوان که از این سؤال شیوانا تعجب کرده بود پاسخ داد: «ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود.»

    شیوانا با لبخند گفت: «چه كسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترك ندارد. هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می‏فرستادی. بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی. معشوق فرقی نمی‏كند چه كسی باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه‏گری و ظهور پیدا كند! به همین سادگی!» http://www.kaenaat.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    آرام ترين انسان يکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفي تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بستر افتاد.
    شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتش به مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيز هست!؟
    دوست شيوانا تبسم تلخي کرد و گفت: مگر کسي مي تواند مصيبتي بدتر از اين را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شيوانا سري تکان داد و گفت: آري برخيز تا به تو نشان بدهم.
    مرد تاجر را سوار گاري کردند و شيوانا نيز در کنار گاري پاي پياده به حرکت افتاد. يک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستي رسيدند که زلزله يک سال پيش آن را ويران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شيوانا سراغ مرد جواني را گرفت که لقبش آرام ترين انسان روي زمين بود.
    وقتي به منزل آرام ترين انسان رسيدند دوست بيمار شيوانا جواني را ديد که درون کلبه اي چوبي ساکن شده است و مشغول نقاشي روي پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شيوانا نگريست و در مورد زندگي آرامترين انسان پرسيد.
    شيوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالي که آرام ترين انسان براي آن ها غذا تهيه مي کرد براي تاجر گفت که اين مرد جوان، ثروتمندترين مرد اين ديار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کليه فرزندان و فاميل هايش را هم از دست داده است. او آرام ترين انسان روي زمين است چون هيچ چيزي براي از دست دادن ندارد و تمام اين اتفاقات ناخوشايند را بخشي از بازي خالق هستي با خودش مي داند. او راضي است به هر چه اتفاق افتاده است و ايام زندگي خود را به عالي ترين شکل ممکن سپري مي کند. او در حال بازسازي دهکده است و قصد دارد دوباره همه چيز را آباد کند و در تنهايي روي پارچه طرح هاي آرام بخش را نقاشي مي کند و به تمام سرزمين هاي اطراف مي فروشد.
    مرد تاجر کمي در زندگي و احوال و کردار و رفتار آرام ترين انسان روي زمين دقيق شد و سپس آهي عميق از ته دل کشيد و گفت: فقط کافي است راضي باشي! آرامش بلافاصله مي آيد!
    در اين هنگام آرام ترين انسان روي زمين در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: فقط رضايت کافي نيست! بايد در عين رضايت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازي را هم دايم در وجودت شعله ور سازي بايد در عين رضايت دائم، جرات داشتن آرزوهاي بزرگ را هم در وجود خودت تقويت کني. تنها در اين صورت است که آرامش واقعي بر وجودت حاکم خواهد شد.forum.niksalehi.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    حمل تحمل

    شيوانا استاد معرفت بود.اما بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت که از زندگي زناشويي اش راضي نيست و فقط به خاطر مشکلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد. مرد از شيوانا پرسيد که آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين که او مي تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانکاه پيدا کند؟!
    در دست مرد قفسي بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداري مي شدند. شيوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. يکي از پرنده ها پر کشيد و مانند تيري که از چله کمان رها مي شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشيد و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت! شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت. مرد درحالي که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخي گفت:" پرنده اي که پريد و رفت ساکت ترين و زيباترين بود. در حالي که پرنده اي که برگشت بيشتر از همه آواز مي خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي زد. هميشه فکر مي کردم اين که آواز غمگين مي خواند بيشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حکايتي است نمي دانم!"
    شيوانا لبخندي زد و گفت:" هر دو پرنده چيزي را تحمل مي کردند. آن که رفت دوري از آزادي را تحمل مي کرد و وقتش که رسيد به سمت چيزي پر کشيد که آرزويش را داشت! اما اين دومي که آواز مي خواند و از ميله هاي قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل مي کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل کردن" را از دست بدهد!
    مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي که به آسمان خيره شده بود گفت:" يعني مي گوييد من شبيه اين پرنده اي هستم که قفس را انتخاب کرد؟!"
    شيوانا سري تکان داد و گفت:" تو از تحمل براي خود قفسي ساخته اي و در اين قفس شروع کرده اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد کنند. حال آنکه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي. پرنده اي که بخواهد برود راهش را مي کشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فکر نمي کند! تو همه اين سال ها قفس زندگي ات را مي پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي کردي. به همين سادگیrastegar-sara.blogfa.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    فقط برای خودت
    روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟

    پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!
    شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!

    پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!

    مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.
    شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!forum.niksalehi.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند ، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران ديگر ، سبك رفتار مي كند.
    شيوانا تبسمي كرد و گفت:" آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟"
    مرد جوان پاسخ داد:" نه به اين اندازه ! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است!"
    شيوانا گفت:" بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني ! مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند! چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني!"
    مرد جوان با تعجب پرسيد:" يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟" شيوانا سري تكان داد و گفت: آري ! در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود. تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي ! تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد.
    آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد:" و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟"

    افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.shivana2006.blogfa.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود.

    مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!

    مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.

    اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!soluk-reiki.com
    --------------------------------------------------------------------------------
    ناز ناشناختني

    شيوانا را به دهکده اي دور دست دعوت کردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه سرازير نمايد . اما ساعت ها گذشت و باراني نيامد. کم کم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شکايت گشودند. يکي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت: " آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي کني! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود."
    عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاکي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سکوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سکوت کردند به آرامي گفت: " آيا در اين دهکده فرد ديگري هم هست که به جمع ما نپيوسته باشد!؟"
    همان جوان معترض گفت:" بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده و ناشناختني را قبول ندارد."
    شيوانا تبسمي کرد و گفت: " مرا نزد او ببريد! باران اين دهکده در دست اوست!"
    جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي که پيرمرد در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند که روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسيد:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي کني!؟ "
    پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت:" همين آسمان روزي با خراب کردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟ "
    شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:" قبول دارم که مردم دهکده در اين ده سال باتنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشکسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر کودکان و زناني که از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز کشيدن ناشناختني را قبول کن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز! "
    زنان و کودکان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهکده روانه کني! "
    مي گويند هنوز کلام پيرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند.شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: " دليل قحطي اين دهکده را فهميديد! در اين سال هاي باقيمانده سعي کنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او برکت روستاي شماست. سعي کنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد. "

    سپس از کنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد: " صحنه اي که ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم! " rastegar-sara.blogfa.com

    داستان زیبای ریسمان ذهنی از شیوانا
    استاد شیوانا به همراه تعداد زیادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر یک از اعضاى گروه اسم حیوانى را درست کردند و با صداى بلند این اسامى ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت.
    وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترین خاطره این سفر یک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند.
    شیوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تمام مسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه ندادید!؟ شما همگى از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد کردید اما از این نکته کلیدى غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بى*ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما را اشغال کردند.
    اگر حیوانى که وسایل ما را حمل مى*کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهى کرد. آن جوانان با یک ریسمان نامریى که خود سازنده آن بودید این کار را کردند. در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردید و آن صحنه*ها را براى خود بارها در ذهن خویش تکرار کردید.
    شما با ریسمان نامریى که دیده نمى*شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده*اید. و آنقدر اسیر این بازى بوده*اید که هدف اصلى از این سفر معرفتى را از یاد برده*اید. من به جرات مى*توانم بگویم که آن جوانان از شما قوى*تر بوده*اند چرا که با یک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده*اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمى*توانید ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید.
    یاد بگیرید که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیندیشید. اگر غیر از این عمل کنید، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود یدک می*کشید آنقدر زیاد می*شود که دیگر حتى فرصت یک لحظه تماشاى دنیا را نیز از دست خواهید!!




    الان خوبه؟؟؟
     
  2. M.Bagheri

    M.Bagheri مدیر کل تالار مدیریت کل تالار

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2011
    ارسال ها:
    21,406
    پسندیده شده:
    50,293
    امتیاز دستاورد:
    233
    جنسیت:
    مرد
    محل سکونت:
    IRAN
    کی اینا رو ادغام کرده!x-(

    از این به بعد در پست های جدا بگو
     
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - مطالب ادبی داستان
  1. crysiskh
    پاسخ ها:
    76
    نمایش ها:
    1,936
  2. NIKE
    پاسخ ها:
    4
    نمایش ها:
    313
  3. sarah
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    206
  4. sarah
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    193
  5. C.RONALDO
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    148
  6. Jason Statham
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    176
  7. sarah
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    229
  8. IMBoY
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    262
  9. تارک دنیا
    پاسخ ها:
    7
    نمایش ها:
    287
  10. !₪ ŽεüŠ ₪!
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    232
  11. !₪ ŽεüŠ ₪!
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    175
  12. !₪ ŽεüŠ ₪!
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    178
  13. P4NISh3R
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    242
  14. movahed
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    286
  15. j-song
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    276