هتل های مشهد
بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

نه تا نود

شروع موضوع توسط Sajjad MT , ‏6 نوامبر 2011 در انجمن خواندنی ها

  1. Sajjad MT

    Sajjad MT گنده تالار!

    تاریخ عضویت:
    ‏17 اکتبر 2011
    ارسال ها:
    2,346
    پسندیده شده:
    2,586
    امتیاز دستاورد:
    128
    شغل:
    دانش آموز
    محل سکونت:
    شهر بزرگ اندیشه
    پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !
    یک سالگی : در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری ، یهو لباسش خیس شد !
    چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می کرد ، من می خندیدم ! نمی دانم چرا ؟!
    هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !
    نه سالگی در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای !!! پسز همسایه دیگرمان ! بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را نشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من !!!
    دوازده سالگی : به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملا به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاطر چندین و چند منفی انضباط گرفتم ! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم !
    هجده سالگی : در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته ی میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد ( البته یکی از شعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد ) قبول شدم !!
    بیست و چهار سالگی : در این سال دانشگاه به اصرار مدرک کاردانی ام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود تا پاس شود ، به من داد !!!!
    بیست و شش سالگی : رفتم زن بگیرم گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی . رفتم یک شغل پردرآمد داشته باشم ، گفتند باید سابقه کار داشته باشی . رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت : بی خیال زن گرفتن !!!
    سی و سه سالگی : بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت ! قرار مدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و ... رو گذاشتیم !
    چهل و یک سالگی : در این سال گل پسر بابا که می خواست بره کلاس اول ، دوتا پاشو کرده بود تو یه کفش که لوازم التحریر دارا و سارا می خوام بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه !
    شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم . به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمی داد ، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !
    هفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ، پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمی دادند
    هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !
    نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ، زیادی حرف می زدند و فردای همین حرفهای زیادی بود که به طور نا بهنگامی  خدا بیامرز شدم !!!
     
    Sir $@|eh، general، (حذف کاربر) و یک نفر دیگر این ارسال را پسندیده اند .
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - نود
  1. Sorena
    پاسخ ها:
    26
    نمایش ها:
    296
  2. p@rin@z
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    56
  3. raul
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    97
  4. Sorena
    پاسخ ها:
    27
    نمایش ها:
    708
  5. raul
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    95
  6. raul
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    130
  7. raul
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    482
  8. ARIANA
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    144
  9. MMDREZA
    پاسخ ها:
    7
    نمایش ها:
    903
  10. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    760
  11. Germanitor
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    213
  12. MagicalBOY
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    290
  13. M.Bagheri
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    105
  14. C.RONALDO
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    162
  15. C.RONALDO
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    365