بستن اطلاعیه
مهمان عزیز؛ سلام.
برای دریافت جدیدترین مطالب (طنز،سرگرمی و ...) به کانال پرشین بکس در تلگرام بپیوندید
لینک : @persianbax

داستان کوتاه ( زندگی)

  1. Sajjad MT گنده تالار!

    تاریخ عضویت:
    ‏17 اکتبر 2011
    ارسال ها:
    2,346
    پسندیده شده:
    2,586
    امتیاز دستاورد:
    128
    هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره ي ويلان را از ياد نمي برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي کنم، به ياد ويلان مي افتم ...

    ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي گرفت و جيبش پر مي شد، شروع مي کرد به حرف زدن
    ...

    روز اول ماه و هنگامي که که از بانک به اداره برمي گشت، به راحتي مي شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود
    .

    ويلان از روزي که حقوق مي گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

    من يازده سال با ويلان هم کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم
    .

    کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟


    هيچ وقت يادم نمي رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

    بهت زده شدم. همين طور که به او زل زده بودم، بدون اين که حرکتي کنم، ادامه دادم
    :
    همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
    ويلان با شنيدن اين جمله، همان طور که زل زده بود به من، ادامه داد
    :
    تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

    گفتم: نه
    !
    گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

    گفتم: نه
    !
    گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

    گفتم: نه
    !
    گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
    گفتم نه
    گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
    گفتم: نه !

    گفت: اصلا عاشق بودي؟
    گفتم: نه
    گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

    گفتم: نه !
    گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
    با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!
    ويلان همين طور نگاهم مي کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
    حالا که خوب نگاهش مي کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم،
    ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله اي را گفت. جمله اي را گفت که مسير زندگي ام را به کلي عوض کرد.
    ويلان پرسيد: مي دوني تا کي زنده اي؟
    جواب دادم: نه !
    ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
     
    AvisaMA، killer666 و (حذف کاربر) این ارسال را می پسندند
بارگذاری...
دیگر موضوعات مشابه - داستان کوتاه زندگی)
  1. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    55
  2. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    584
  3. پاسخ ها:
    5
    نمایش ها:
    872
  4. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    374
  5. پاسخ ها:
    4
    نمایش ها:
    3,103
  6. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    228
  7. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    273
  8. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    262
  9. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    223
  10. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    270
  11. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    269
  12. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    467
  13. پاسخ ها:
    7
    نمایش ها:
    349
  14. پاسخ ها:
    1
    نمایش ها:
    250
  15. پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    264